فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ][ ۲ ]


مطالب سايت

  roman گاهي خوشي گاهي غم (8)

roman گاهي خوشي گاهي غم (8)

 

 

 فصل سيزدهم...قسمت دوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

صداي آهنگ گوشيم منو متوجه كرد كه صبا خانوم دارن تماس ميگيرن!

-الو؟سلام

صبا-سلام نازي جون...ببخشيد مزاحم شدم.گوشي رو ميدي به مينا؟

-آره گوشي

مينا-سلااااام صبا خانوم.چه عجب يادي از ما كردين.كجا بودي تا حالا؟

صبا-سلام بر تو اي عاشق دل خسته!!نميپرسم چطوري چون ميدونم داغوني.خواستم تسليت بگم فقط.چه خبرا؟

مينا-هيچي

صبا-مينا ميدوني چي شده؟

مينا-نه نميدونم

صبا-علي بهم گفت دوسم داره.واي مينا نميدوني وقتي اينو بهم گفت خواستم جلوش غش كنم!اشك تو چشام جمع شده بود...خلاصه وضعيتي داشتيم غيرقابل توصيف!باورم نميشد خودش باشه،خيلي خيلي عوض شده بود!يه روز تموم حرفاي عاشقانه واسم زد.بهش ميگفتم:علي مطمئني سرت به جايي نخورده؟نه به قبلنات نه به حالا!اونم ميگفت:من تازه شناختمت.تازه فهميدم كه دوستت دارم.واااي مينا نميدوني چه حالي داشتم!

مينا-خيله خب بابا خودتو جمع كن!

صبا-خب حالا يكم هم تو بحرف همش من فك زدم!

مينا-آخه تو اين موقعيت من حال حرف زدن ندارم.اي كاش من و رضا هم...

صبا-كدوم موقعيت؟چرا اينقدر خودتو عذاب ميدي؟بيخيال!شادباش.در ضمن مينا خانوم من اين حرفا رو نزدم كه ناراحتت كنم و پز بدم.خواستم سرگرمت كنم.

مينا-من اين روزا همش تو فكر رضام.نميدونم داره چيكار ميكنه،نميدونم كجاس؟واقعا ديگه خسته شدم از بي اون بودن!

صبا-يادته بهم گفتي به علي بگم دوسش دارم؟

مينا-آره چطور مگه؟

صبا-من اينكارو نكردم.اصلا بهش اهميت ندادم.حتي ديگه وقتي خونمون ميومد باهاش دست نميدادم.اينقدر كم محلش كردم تا خودش اومد جلو.

مينا-يعني پيشنهاد من اشتباه بود؟

صبا-پ نه پ درست بود.آره ديگه اشتباه بود.تو هم زيادي به آقا رضا محبت كردي.چپ رفتي راست رفتي بهش گفتي دوستت دارم،آخرش دلشو زدي اونم انداختت دور...

مينا-منم اينو تازه فهميدم...

صبا-مينا،ميگم شمال خيلي خوش گذشتا.كاش دوباره ميتونستيم اونجوري بريم سفر.

مينا-آره ولي حيف كه ديگه نميتونيم!

صبا-اااه تو چقدر نااميدي دختر.منم از زندگي نااميد كردي.بيچاره به نازنين.الآن ميفهمم كه از دست تو غرغرو چي ميكشه!

مينا-باشه بابا.كاري نداري؟

صبا-چرا يه كار دارم:رضا رو ديدي بهش بگو "سكوت سرد فاصله ها تنم را مي لرزاند،به ياد روزهايي كه بودنت را نفهميدم"

مينا-صبا؟تو دوباره توصيف و شاعر بودنت گل كرد؟

صبا-آره بابا.من شاعرم.كلي هم مشهور شدم.تو خبر نداري؟

مينا-واه واه!خانوم شاعر!

صبا-خب ديگه زيادي مزاحم شدي.برو.خدافظ

مينا-خدانگهدار!

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل سيزدهم...قسمت سوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

-خوبه كه حداقل صبا تونست تورو بخندونه!

مينا-چهره ام خندونه.از دلم خبر نداري كه اين حرف رو ميزني

-مينا،كم از اين حرفا بزن.منم نااميد كردي از زندگي.بابا من هنوز جوونم،آرزو دارم!

مينا-پس سعي كن كمتر دور و بر من آفتابي شي كه واگير من بهت سرايت نكنه

-منظورم اين نبود.اشتباه متوجه شدي

مينا-نازنين،من از ترحم خوشم نمياد.اگه واسه دلسوزي مياي پيشم،تعارف نكن.من كه مجبورت نكردم وقتتو با من بگذروني.ميتوني نياي

ديگه داشت كفرمو در مياورد،بايد بهش نشون ميدادم كه داره اشتباه فكر ميكنه.خواستم بزنمش ولي دلم نيومد.دستمو آوردم پايين

مينا-بزن نازي.منتظر چي هستي؟تو هم دق دلتو سر من خالي كن.همون كاري كه رضا باهام كرد.همون كاري كه خدا باهام كرد...زد زير گريه و رفت نشست لبه پنجره.رفتم كنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو شونش.دستمو پس زد.

-از دستم ناراحتي؟به خدا منظورم اوني نبود كه تو فكر كردي.خواستم بهت بفهمونم كه من واسه ترحم نميام پيشت.ميام اينجا چون تو بهترين دوستمي...در واقع تنها دوستمي.تنها كسي كه تا حالا پشتم بوده،تا حالا تو همه چي كمكم كرده،من نميتونم ببينم دوستم اينجوري ناراحت زندگي ميكنه و من دست رو دست بذارم و نگاش كنم.مينا تو دوست مني...من تورو دوست دارم...وقتي تورو اينجوري ميبينم ناراحت ميشم...

منم افتادم به گريه كردن.اشكامو پاك كردمو گفتم:تو خودتو بذار جاي من،اگه اين اتفاق واسه من ميوفتاد چيكار ميكردي؟

فقط صداي هق هق گريش بود كه شنيده مي شد.دوباره سوالمو تكرار كردم.

مينا-منو ببخش نازي...اشتباه فكر كردم.من از همه دنيا عصباني ام

.تو عصبانيت حرف زدم.ببخشيد

-وظيفه دوست اينه كه دوستشو ببخشه.حالا بگو ببينم اگه اين اتفاق واسه من ميوفتاد تو اين كارا رو نميكردي برام؟

مينا-معلومه كه ميكردم.حتي بيشتر از اينا

لپشو كشيدم و گفتم:ديدي دوست گل خودمي؟

بينيشو بالا كشيد.من خنديدم و گفتم:اين كاري كه ميكني اصلا درست نيست!

مينا-كدوم كار؟

-اينكه بينيتو بالا ميكشي!!داري با نيروي جاذبه مقابله به مثل ميكني؟؟اون زورش زيادتره تو ميبازي (!!)دوباره سرازير ميشه!!!!

زد زير خنده و بالششو زد به من.

-ديدي منم تونستم بخندونمت؟

مينا-مگه ميشه شما نتونين؟

چند دقيقه اي به سكوت گذشت كه مينا گفت:نازي؟

-ها؟

مينا-من اگه تورو نداشتم چيكار ميكردم؟

-دور از جونت سينه قبرستون بين يه مشت خاك بودي!

مينا-آره واقعا...اگه تو نبودي من تا حالا دو سه بار مرده بودم!

-خب ديگه!چون تو خلي،يه عاقل بايد كنارت باشه كه مانع خل بازي هات بشه!خدا هم منو فرستاده برات!

مينا-راست ميگي ها!چرا به فكر خودم نرسيده بود؟

-ميگم كه!چون تو خلي

اينو كه گفتم با دو گذاشت دنبالم و منم فرار كردم!

مينا-وايسا ببينم،حالا من خلم؟

-پ نه پ من خلم!خب تو خلي ديگه!

مينا-نازنين مگه دستم بهت نرسه.نميذارم جون سالم به در ببري.

 

بعد از چنددقيقه دويدن دور خونه و اتاق خسته شديم و روي مبل اتاق مينا ولو شديم!!بعد از يه ماه مينا خنديده بود.و من هم خوشحال بودم كه تونستم تو شاديش سهم هرچند كوچيكي داشته باشم!...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل چهاردهم...قسمت اول

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

فصل چهاردهم

با اصرار هاي پرهام و من بالاخره تونستيم مينا رو راضي كنيم تو مراسم خواستگاري من شركت كنه.پرهام كه از وقتي اومد تا وقتي كه رفت هزارتا رنگ عوض كرد!!رسول گفت:شما كه اينقدر خجالتي هستين چطور چشمتون خواهر منو گرفته؟

پرهام با كمال خونسردي جواب داد:از خواهرتون بپرسيد...ايشون چشم منو گرفتن!!(چرا منو ميندارزي وسط آخه؟)نه شوخي كردم...از اينكه ايشون هم اخلاق مشابه من داشتن خوشم اومد.ايشون مثل باقي دخترا نبودن.

مينا-آقا رسول ميگم اگه اجازه بدين اين دوتا برن حرفاشونو بزنن،ببينن اصلا تفاهم دارن با هم يا نه!(آي قربون دهنت مينا جون!)

مامانم گفت:برين تو اتاق نازنين حرف بزنين.فقط زياد طولش ندين ها!

تو اتاق من يه آينه قدي بزرگ به ديوار وصل بود كه اگه در اتاق رو باز ميذاشتم كل فضاي اتاق از بيرون ديده مي شد!حالا هر چقدرم كه خودتو قايم كني!رسول هم درست نشسته بود اونجايي كه آينه روبروش قرار داشت تا ما رو به راحتي ببينه كه يه وقت دست از پا خطا نكنيم!!

مينا كه فهميد ما اينطوري معذب هستيم گفت:نازي جان لطف كن اون در رو ببند.صداتون مزاحم صحبت بزرگترا ميشه!(اي جونم مينا جون!)

پدر و مادر پرهامم كه از گل گلترن ماشالا!اينقده منو تحويل گرفتن كه هنوز نامزد نشده خودمو عروسشون فرض كردم!

پرهام در اتاق رو بست و اومد نشست روبروي من رو صندلي كامپيوترم:خدا رو شكر كه مينا اومد!وگرنه اين آقا رسول ما رو مي كشت!

-خوبي مينا همينه ديگه.تو اينجور مواقع خيلي كمك ميكنه!

پرهام-خب من و تو كه همديگرو خوب ميشناسيم،الآن چيكار كنيم؟

-نميدونم!يه 45 دقيقه اي وقت داريم.فيلم بذارم؟

پرهام-چه فيلمي مثلا؟

-فيلم سفرشمال كه رضا و مينا به هم ابراز علاقه كردن!

پرهام-آره اتفاقا خيلي كنجكاوم بدونم چجوري بودن اون موقع؟

-فيلم رو گذاشتم و رفتم رو مبل نشستم.مينا اون موقع چقدر خوشحال بود ولي حيف كه خوشحاليش زودگذر بود...

يه چند دقيقه اي از فيلم گذشت كه پرهام گفت:نازنين؟

نگام به تلويزيون بود جوابشو دادم:بله؟

پرهام-رضا،مينا دوست نداره،نه؟

-نه...اون يكي ديگه رو دوست داره.

پرهام-خدا به مينا صبر بده پس!

-آره واقعا!!

نيم ساعت بعد با تموم شدن فيلم پرهام گفت:خب يه ساعت شد كه اينجاييم.موافقي؟

-آره.بريم

پشت در كه رسيديم پرهام يه نگاه به من كرد و گفت:راستي نازي من و تو تفاهم داريم؟

به حرفش خنديدم و جواب دادم:كلأ يادمون رفت درباره تفاهم حرف بزنيم،ولي حتما داريم كه الآن اينجاييم!!

پرهام-خب پس بريم!

به هال كه رسيديم مينا پرسيد:خب؟چي شد؟تفاهم دارين؟

پرهام زير لب گفت:آره چه جورم!بعد بلند ادامه داد:آره فكر كنم!

رسول-نازنين؟نظرت چيه؟

-هرچي كه شما بگين

مامان باباي پرهام يه حلقه به نشونه نامزدي به من دادن چون همه از سر گرفتن اين وصلت خوشحال و راضي بودن... و بعد از گفتن"منتظر جوابت هستيم" به من، قصد رفتن كردن!

دم در پرهام به من گفت:جوابت مثبته ديگه،نه؟

-تو به من شك داري؟

پرهام-نه فقط خواستم مطمئن شم!

-آره بابا،جواب من مثبته خيالت راحت باشه

پرهام-مرسي...خدافظ

-خدافظ

بعد از رفتنشون يه نفس راحت كشيدم و خوشحال بودم كه بدون سوتي دادن اون شبو گذرونده بودم!!

اونا كه رفتن رسول اومد به من گفت:خب؟خواهر كوچولوي من،نظرش درباره آقا پرهام چي بود؟؟

-داداش بزرگ من،هرچي تو و مامان بگين.

رسول-خودتي خواهر كوچولو!!من كه ميدونم خوشت اومده ازش!!واسه همين منم از خودشو خونوادش خوشم اومد!

-خب...آره چرا بدم بياد.پول كه داشت خوشتيپ بود خوش قيافه هم بود!

رسول-اي شيطون!!ولي هنوز واسه ازدواج تو زوده،نميذارم به اين راحتي از اينجا ببرنت!يه مدت فعلا زير غقد بمونيد تا بعدا ببينيم واسه ازدواج چيكار ميشه كرد؟

-باشه من حرفي ندارم

مينا اومد وسط حرفمون و گفت:خب نازي جون كاري نداري؟من ديگه برم

-نه عزيزم سلام برسون.خدافظ

رسول-به اين زودي تشريف ميبرين؟

مينا-زود نيست ديگه آقا رسول،تا حالاشم خيلي زحمت دادم

رسول-نه بابا چه زحمتي؟زحمت كشيدين

مينا-خدانگهدار.

آخر هفته رسول به پرهام و خونوادش خبر جواب مثبت منو داد و پرهامم به من زنگ زد و كلي ابراز خوشحالي كرد!!

از قضا عروسي رضا و مينو هم عقب افتاده بود به خاطر امتحانات و درس و دانشگاهشون،قرار شد اونا عروسيشونو اول تابستون بگيرن.ولي من و پرهام از اونجا كه بسيار عجول تشريف داريم،سه روز بعد از اينكه جواب مثبتم به گوش مادر و پدر پرهام رسيد بساط عقدكنون كوچيك و جمع و جوري رو تو خونمون چيديم،خونه ما با اينكه خيلي بزرگ نبود ولي مي شد توش يه جشن عقد كوچولو گرفت واسه همين تو خونه خودمون جشنو گرفتيم!

مينا روز عقد يه گوشه نشسته بود و فقط به بقيه نگاه ميكرد.دلش نميخواست نگاش به رضا بيوفته.از يه طرفم رضا پيش پرهام وايساده بود و مينو هم كنارش...ولي خدايي من هنوز نفهميدم رضا چرا مينا رو ول كرد و رفت با اون دختره؟مينا از هر لحاظ از مينو سر بود...شايد چون مينا زيادي بهش محبت كرد،عشق مينا دلشو زد اونم رفت سراغ يكي ديگه...

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل چهاردهم...قسمت دوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

سر عقد قرآنو دستم گرفتم و شروع كردم به خوندن تا عاقد خطبه رو بخونه...وقتي عاقد واسه بار سوم سوال پرسيد كه:دوشيزه خانوم نازنين الفتي بنده وكيلم شما را به عقد دائم جناب آقاي پرهام آراسته در بياورم...من تو حال خودم نبودم،بله رو گفتم و صداي دست زدن و سوت زدن مهمونا بود كه بلند شد!!(خلاصه ما هم رفتيم قاطي مرغا!)

جشن عروسي رو به چندماه بعد موكول كرديم به دلايلي كه من هنوزم نميدونم چرا!!(جدي نميدونما!)

پرهام-نازنين!الآن چه حسي داري كه همسر من شدي؟

-خوشحالم

پرهام-فقط خوشحالي؟

-پس چي؟

پرهام-من هيجان زده ام.باورم نميشه!

-غصه نخور...!كم كم باور ميكني!!

پرهام-بيا بريم فاميلامون رو بهت معرفي كنم.

-هه!راستي من چرا فاميلاي تورو نميشناسم؟

پرهام-راست ميگيا!!خب الآن ميريم ميشناسي!

به سمت جمعي از مهمونا رفتيم و پرهام يكي يكي همه رو معرفي كرد.اكثرأ فاميلاي نزديك بودن چون جشن شلوغي نبود...عمه،عمو،دايي،خاله و اينجور فاميلا!!

معارفه كه تموم شد پرهام منو برد سمت يه پسر جوون و خوشتيپ.پسر باهاش دست داد و بهش تبريك گفت.پرهام هم اونو بهم معرفي كرد:نازنين اين دوستمه اسمش اميده...يادته كه؟؟(ماجراي ساناز مورد نظره!)درسته كه دوستمه ولي از برادر بهم نزديك تره!

-خوشبختم آقا اميد

اميد-منم همينطور...پرهام سليقه ات حرف ندارهخ ها!

پرهام خنديد و گفت:خجالت ميدين!بعد رو به من ادامه داد:بيا بريم تا خواهرمو بهت معرفي كنم(جلل خالق!اين،اين همه فاميل داشت و من نفهميدم؟؟)

-تو خواهرم داشتي و من نميدونستم؟

پرهام-آخه اينجا نبود كه تو بدوني

-پس كجا بود؟

پرهام-تركيه درس ميخوند.خبر عقد من و تو رو كه شنيد اومد ايران،فقط به خاطر تو!

-چه سرعتي داشته اين خواهر تو!

همونجور كه راه ميرفتيم پرهام با دست يه دختر رو نشون داد.بهش كه رسيديم گفت:نازنين،نرگس.نرگس،نازني ن!

نرگس دختر خوشگل و قد بلند و چشم ابرو مشكي كه حالا فهميدم خواهر شوهرمه!خيلي دختر ماهي بود!

نرگس-تبريك ميگم زن داداش جون

-مرسي خواهر شوهر عزيز!!

نرگس-خوشبخت شين ايشالا...!

-ممنون...!

از نرگس كه دور شديم پرهام بهم گفت:فهميدي كه نرگس ازت بزرگتره؟

-نه معلوم نيست!!چندسال بزرگتره؟

پرهام-من و تو كه دو سال اختلاف داريم.نرگس هم دوسال از من بزرگتره.با تو چندسال ميشه اختلافش؟

-رياضيت خرابه ها!خب ميشه چهارسال ديگه!

پرهام-راست ميگيا،چرا خودم نفهميدم؟

-گفتم كه،رياضيت خرابه!

پرهام-نازنين؟

-ها؟

پرهام-چرا اميد از اول مجلس تاحالا ذل زده به مينا؟ !

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل چهاردهم...قسمت سوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

-واقعا؟

پرهام-آره نگاش كن

به اميد نگاه كردم...راست ميگفت،واقعا به مينا خيره شده بود!

-لابد اينم در دام عشق گير كرد ديگه

پرهام-نه بابا.اميد از اون آدما نيست

-همه اولش همينن!مينا هم درباره من همينو ميگفت،ولي خودت كه مشاهده كردي كه چطوري عاشق تو شدم؟

پرهام-يعني اميد عاشق مينا شده؟

-واه!عشق در يك نگاه!!

پرهام-فيلم هندي شديم پس!

-من ميرم از خودش بپرسم

پرهام-از كي؟

-از مينا!

پرهام-باشه برو

رفتم كنار مينا نشستم و بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب:مينا معلوم هست داري چيكار ميكني؟كشتي پسر مردمو بابا!ولش كن!

مينا با تعجب نگام كرد و گفت:پسر مردم؟چي داري ميگي؟

-رو به روت رو نگاه كن...

مينا-نازنين!اين چرا اينجوري به من نگاه ميكنه؟لباسام عجيبه؟؟

نه لباسش عجيب نبود.اون شب مينا يه پيراهن ياسي رنگ پوشيده بود،كه بلنديش تا زانوهاش مي رسيد و به وسيله دوتا بند نازك رو شونه هاش وايساده بود...ميدونم توصيف خوبي نبود ولي تصورشو كه بكنين خيلي لباسش خوشگل بود!اميد بيچاره هم حق داشت بهش اونجوري نگاه كنه!!

-ديوونه اي ديگه!حالا بيا بريم تا بهش معرفيت كنم،بدبخت الآن دق ميكنه!

مينا-چه لزومي داره؟لازم نكرده منو با كسي آشنا كني.

-ايش.دختر تو چرا اينقدر بداخلاق شدي؟

مينا-من همينجوري بودم

-نخير نبودي.بيا بريم ديگه.ببين چجوري بهت نگاه ميكنه!!گناه داره!

مينا-باشه ميام.حالا كي هست اين آقاي هيز؟؟

-نه بهش نگو هيز...خيلي پسر ماهيه!دوست پرهامه.اسمش اميده.قيافش هم كه خوبه.نظر تو چيه؟

مينا-نازنين؟الآن دقيقا قصدت چيه؟ها؟

-قصد خاصي ندارم!

به اميد كه نزديك شديم،بهش گفتم:آقا اميد،ايشون دوست و خواهر من مينا هستن.درست مثل شما و پرهام!

اميد لبخند زد و گفت:خوشبختم.واقعا پرهام چه خونواده اي رو واسه وصلت انتخاب كرده

مينا جاي من جواب داد:شما لطف دارين.(واي دهنتو ببند،خوبه تا حالا ميگفت نميخوام آشنا شم باهاش!)

ساعت دوازده نيمه شب بود كه بالاخره مهموناي گرامي رضايت دادن و قصد رفتن كردن!فقط چندنفري مونديم كه من بودم و پرهام و اميد و مينا!رضا كه به خاطر مينو رفت خونه.چون مينو مجوزش تا 11 شب بود فقط!!(من هنوزم باورم نميشه،اين اون مينوئه كه رفته بود شيراز با رضا دوست شده بود؟بعد اينجا تا 11 بيشتر نميتونست بيرون باشه؟من كه نفهميدم،ولي حالا بگذريم!)اونا رفته بودن.واسه همينم ما راحت بوديم،چون اونا نبودن كه حرصمون بدن ديگه!

پرهام-خب حالا چيكار كنيم؟من كه تا صبح نميخوابم!

اميد-پس چيكار ميكنين؟آقا پرهام؟؟ها؟

پرهام يه دونه زد پس كله اميد كه آخش بلند شد و گفت:آقاي منحرف،منظورم اين بود بشينيم حرف بزنيم باهمديگه

مينا-نه آقا پرهام.اگه اجازه بدين من برم ديگه

-اه،مينا.يه امشبو از فكر اون رضاي...بيا بيرون.ميخوايم خوش باشيم،نزن تو حالمون بابا

پرهام-نازنين جان لطفا در مورد دوست من درست حرف بزن(جانمممم؟؟)هرچي باشه دوستمه!

-از كي شد دوستت؟؟...مهم نيست،دوستتم باشه،لطف ميكني ديگه باهاش حرف ميزني.نميخوام تو هم از اون ياد بگيري

اميد-ميشه به ما هم بگين چي شده؟قضيه چيه؟رضا كيه؟من نميفهمم

-رضا يه آدم به درد نخور و البته مضر براي جامعه و مخصوصا واسه دختراس.

مينا-نازنين لطفا تمومش كن.اگه ميخواي بمونم درباره رضا حرف نزن

اميد-حالا ميگين رضا كيه يا نه؟

پرهام جوابشو داد:اميد جون ول ميكني يا نه؟رضا كسيه كه مينا عاشقشه ولي اون داره با يكي ديگه ازدواج ميكنه.خوب شد؟؟

اميد كه معلوم بود از اينكه شنيده مينا كس ديگه اي رو دوست داره ناراحت شده بود در حاليكه سعي داشت ناراحتيشو پنهون كنه گفت:خب...اتفاقيه كه پيش اومده.ناراحتي نداره.شما هم بايد بهش نشون بدين كه راحتتر از اون ميتونين فراموشش كنين.شما هم بايد برين سراغ يكي ديگه...

پرهام پريد وسط حرفش و گفت:هه...مثلا تو؟

مينا-باشه بابا!من چيز شدم.ديگه درباره زندگي من حرف نزنين لطفأ.

اميد-باشه...حالا چيكار كنيم؟

پرهام-اميد؟پاسورت رو آوردي؟(هه هه ديوونه اي ها پرهام جون!)

اميد-مگه مثل تو ديوونم؟كي تو مراسن عقدكنون پاسور ميبره كه من دوميش باشم؟

-با روپولي موافقين؟

پرهام-آفرين به تو همسر گلم.بپر برو بيار كه بازي كنيم!

-غيبتمو نكنينا...الآن برميگردم

رفتم بازي رو آوردم و شروع كرديم به بازي كردن.ماشالا هزار ماشالا اميد كه خودشو بدبخت كرد.اگه سر چيزي شرط مي بستيم اميد ورشكست مي شد!چون هرچي امتياز بود دودستي تقديم مينا ميكرد!تا جايي كه ديگه جيغ منو پرهامو در آورد!!

پرهام-اه...خاك بر سرت اميد

اميد-چراا؟؟

پرهام-ديوونه اي ها.مينا رقيبته چرا همه امتيازا رو ميدي بهش؟اين چه طرز بازيه آخه بچه؟سه نكن ديگه آدم عاقل!

اميد-چي رو سه نكنم؟

پرهام-به ! بچم كلأ از ماجرا پرته!

اميد ترجيح داد جواب نده تا بيشتر از اين ضايع نكنه.بازي به نفع من و مينا تموم شد و اميد آخر شد.ديدين گفتم اگه شرط بندي بود اميد ورشكست مي شد؟!!

خلاصه امتحاناي پايان ترم رو هم داديم و براي مدتي خلاص شديم از هرچي درس و امتحانه!

حالا فعلا فقط مشكل بزرگ ما عروسي رضا بود كه يك هفته بعد برگزار مي شد!

عصر روز عروسي من و مينا با هم رفتيم آرايشگاه.حالا حدس بزنين مينا چي برام تعريف كرد؟بهم گفت اميد بهش گفته دوسش داره!واقعا جالبه ها!تكرار دوباره ي تاريخ!

مينا هم انگار بدش نيومده بود!كه واسه رفتن به عروسي رضا يه همراه خوب پيدا كرده.ولي وقتي ازش مي پرسيدم تو نظرت درباره ي اميد چيه هر دفعه يه جواب تحويلم ميداد.يه بار ميگفت:اميد گفته لازم نيست عاشقش باشم،دوسش داشته باشم كافيه.يه بار ميگفت:كليد قلب من دست رضاس و هيشكي نميتونه واردش بشه.هميشه طفره مي رفت از جواب دادن به اين سوال!

ولي اون روز تو ارايشگاه بالاخره از زير زبونش كشيدم كه اميد رو دوست داره،ولي نه به اندازه رضا...

به قول خودش رضا رو مي پرستيد و هيچكس نميتونست تا اون اندازه مهم بشه كه لياقت پرستيدن داشته باشه.(البته من كه ميگم ديوونگي محضه!اون رضا چي داره كه بخواي بپرستي؟فقط يه تيپ و قيافه داره كه اونم در راه گول زدن دخترا استفاده ميشه!!)

از روز غقد من به بعد مينا روحيش بهتر و بهتر شد.مي گفت و مي خنديد و با ما ميومد بيرون.و همه اينا رو مديون اميد بوديم.مثل اينكه عشق اون توش خيلي اثر كرده.ما هم از اين تغيير خوشحال بوديم و من خدا رو شكر ميكردم كه بالاخره يكي پيدا شد كه به مينا زندگي دوباره بده...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 



roman گاهي خوشي گاهي غم (8)
roman گاهي خوشي گاهي غم (8)
مشاهده ادامه مطلب roman گاهي خوشي گاهي غم (8)
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

  ادريس19

ادريس19

ادريس دستش را از پشت سرم برداشت و كمي خم شد و گفت : مخصوصا كه حالا مي دانم شما با ناديا مشكلي نداريد .

-اما پدرم از ناديا خيلي دلگير است ومي دانم با آمدن شما به او توهين مي كند .

شما ناراحت نباشيد .

آقا ادريس من ناراحت شما نيستم بلكه ناراحت آبروي خودمم هستم . دوست ندارم كسي به من بگويد هنوز چشمت دنبال ناديا است . از طرفي هم حق باشماست و ممكن در مهماني نريمان دچار دردسر شود . اي كاش هيچ وقت ....

آقا سلمان ما به كمك شما احتياج داريم .

سلمان كه حسابي كلافه به نظر مي رسيد چشماهايش را كمي بازك در و پرسيد : چه كمكي آقا ادريس .

مادر مهماني با شما حسابي صميمي مي شويم و وقتي همه ما را كنار يكديگر ببينند متوجه رفع كدورت ها مي شوند . ناديا هم تا آنجا كه بتواند با دايي ستار مهربان و سر به زير رفتار مي كند و....

شما از همه ماجرا با خبر نيستيد .من به دختري علاقه مندم كه پدرم با او مخالف است نم اما هنوز يكتا از اينكه من به ناديا علاقه اي ندارم بي خبر تسن و مي دانم اگرناديا در آن مهماني باشد و زمزمه اي بلند شود يكتا از ممن حسابي دلگير مي شود و من بايد قيد او را بزنم .

خوشحال از اين كه سلمان مي خواهد ازدواج كند گفتم : اگر يكتا خانم از دهان من بشنود كه هيچ عشقي در كار نيست مشكل برطرف ميشود .

به نظر من ناديا راست مي گويد آقا سلمان ما بايد در اين مهماني تكليف خيلي چيز ها را روشن كنيم .

سلمان مظلومانه گفت : ناديا خانم مي شود از اون در مورد من سوال كنيد ؟ و ببينيد با من ازدواج مي كند يا نه ، البته نمي خواهم چندان هم رسمي باشد و...

ادريس با افتخار گفت : ناديا كارش را خوب بلد است .

من با او صحبت كردم اما يكتا هيچ جوابي نداده ، او خيلي شرم و حيا دارد و از من خجالت مي كشد .

من با او صحبت مي كنم مظمئن باشيد .

سلمان بلند شد و گفت : من اميدوارم در ان مهماني اتفاقي نيفتد كه مجبور به انجام كاري شويم كه روال مهماني به هم بريزد . من از بابت تمام رفتار هاي زشتي كه كردم عذرخواهي مي كنم و نمي دانم چطور بايد آن را جبران كنم

همين كه الان اينجا هستيد خودش كلي ارزش دارد .

خوشحالم از اين كه ناديا همسر مرد فهميده اي مثل شما شده است .

سلمان دستش را به طرف ادريس دراز كرد و با بدرقه او رفت .

ادريس روي مبل سياه دسته چوبي نشست و گفت : آن چنان هم كه مي گفتي آدم بدي نبود . من فكر مي كردم او ادم بي فرهنگي باشد .

من هم فكرش را نمي كردم كه سلمان اينطوري حرف بزند . ادريس من هنوز هم مي ترسم در آن مهماني شركت كنم به نظرم اين حرف هاي سلمان بيشتري براي اين بود كه ار رفتن ما به آن مهماني مطمئن شود و براي آن برنامه ريزي كند .

ناديا ما بايد يك روز با دايي ستار روبه رو شويم و اين بهترين فرصت است . كمي به فكر نريمان باش همه چيز درست مي شود

اميدوارم

چشمان ادريس برقي از شيطمن زد و گفت : خب ما كجاي كار بوديم ؟ يادم آمد تو داشتي به من سيب مي دادي

من ديگر حوصله ندارم

برو هودت بخور ظرف ميوه ات را آنجا گذاشتم .

دستانم كثيف است .

من حوصله ندارم ادريس برو دستت را بشور .

دوست ندارم آنها را با پوست بكنم .

سيب را گاز بزن ادريس من دلنگرانم و مي خواهم به اتاقم بروم .

ميان پله ها بودم كه ادريس صدايم كرد و پرسيد : ناديا تتو در شب مهماني چه مي خواهي بپوشي ؟

براي چچي مي پرسي ؟

مي خواهم بدانم

از ميان لباس هايي كه دارم يكي را انتخاب مي كنم .

هر وقت تصميم گرفتي به من بگو جون مي خواهم رنگ لباسم را با رنگ لباس تو به شكلي هماهنگ كنم .

ادريس ما فردا شب به مهماني مي رويم كه خودمان از عاقبت آن باخبريم آن وقت تو در مورد رنگ لباس صحبت مي كني .

بله تو هم بايد خيلي به سر و وضع خودت برسي و مثل ملكه هاباشي .

براي تو چه اهميتي دارد ؟

در حال حاضر تو با من زندگي مي كني و من مي خواهم در كنار تو با ظاهر آراسته اي وارد شوم و تو هم همينطور .

ادريس حال من را در ك نمي كرد . به اتاقم رفتم و بي قرار در آن قدم زدم . سلمان چه طور توانسته بود بعد از خراب كردن زندگي ام بيايد و بگويد كه مي خواهد با يكي ديگر ازدواج كند در حالي كه تمام آن رفتار هاي زشت را به خواسته پدرش انجام مي داده . از دشت غم و ناراحتي گريه ام گرفت . دوست داشتم عقده تمام اين سالها را خالي كنم . تمام خاطرات بدم با سلمان جلو چشمم ظاهر شد از عصبانيت جيغي كشيدم . متكايم را به طرفي پرتاب كردم و اتاقم را به هم ريختم .

ادريس مضطرب در اتاقم را باز كرد و پرسيد : ناديا چي شده

برو بيرون مي خواهم تنها باشم

مي خواهي با مادرت تماس بگيري ؟

نه فقط برو بيرون .

به خاطر اين كه سلمان مي خواهد ازدواج كند ناراحتي ؟

ادريس مي فهمي چي مي گويي ؟

بله من ...

با عصبانيت حرف او را قطع كردم و گفتم : نه نفهميدي ادريس ، تو نمي فهمي

خب يه دفعه بگو من نفهمم اما من مي دانم حالا كه تو فهميدي سلمان پسر خوبي است ناراحت شدي كه چرا با او ازدواج نكردي .

با تهديد گفتم : ادريس برو بيرون وگرنه من مي روم .

مثلا كجا مي خواهي بروي ؟

با حرص لباسم را پوشيدم . ادريس بي تفاوت نگاهم كرد و گفت : كليد مماشين كنار در آويزان است اما تو بگو كجا مي خواهي بروي

مي خواهم بروم ....

با گريه خودم را روي تخت انداختم و گفتم : من از دست سلمان ناراحتم و زندگي و آينده من را خراب كرد حالا آمده مي گويد من تمامم اين كار ها را به خاطر پدرم كردم و از من مي خواهد كه برايش دختري را خواستگاري كنم .

ادريس كنارم لبه تخت نشست و گفت: سلمان بايد مي دانست اشتباه كرده كه فهميد . درد تو چه

درد من خيلي چيز هاست و درد من بي توجهي آدم هاي اطرافم است كه نمي دانند و

چي را نمي دانيم .

هيچي ادريس . هيچي .....

اگر چهره آن دختر موطلايي جلوي چشمم ظاهر نمي شد و لبخند نمي زد به ادريس مي گفتم كه از بي توجهي او به عشقم خسته شدم و دلم مي خواد او هم من را دوست داشته باشد .

ادريس ساكت از اتاق بيرون رفت و در دلم آنشي به پا شد . من بايد به ادريس مي فهماندم كه او را دوست دارم اما چطور ؟ من كه راه و رسم عاشقي را بلد نبودم و ادريس براي عشقم اهميتي قايل نبود . من بايد تمام . سعي ام را مي كردم و از هر راهي كه مي توانستم دل او را به دست مي آوردم. اما آن وقت من هم با سلمان كه من را با عشق يك طرفه مي خواست فرقي نداشتم . دلم نهيب زد تو ادريس را دوست داري پس تمام تلاشت را بكن و ذره ذره وجودم آن را تاييد كرد . من بايد خودخواهي ام را كنار مي گذاشتم و با ادريس مهربان تر صحبت مي كردم .

ادريس ضربه اي به در زد و از ميان آن براي ورود اجازه خواست . بيا تو

روي تخت نشستم و ادريس ليوان آب را به طرفم گرفت و گفت : بيا آب خنك بخور تا جيگرت هم خنك شود . مي ترسم الان بوي كباب آن راه بي افتد و من دوباره گرسنه شوم و جيگرت را بخورم .

از حرف ادريس آب به گلويم پريد و در حالي كه سرفه مي كردم به او نگاه كردم و خنديدم .

بامزه بود ؟ خنديدي .

با خنده گفتم : ادريس تو مي خواهي چي كار كني ؟

هيچي جدي نگير .

براي اين كه حرف را هوض كنم پرسيدم : تومي خواهي در مهماني كدام لباست را بپوشي ؟

ناديا بدجنسي نكن قرار بود تو بگويي تا من هم تصميم بگيرم .

من نمي دانم .

ادريس به سمت كمد لباسم رفت در ان را باز كردم و از ميان آنها لباسي گران قيمت كه خودش برايم خريده بود را بيرون كشيد و گفت : من دوست دارم اين را بپوشي .

اين لباس را مي خواستم در مراسم ازدواج نريمان بپوشم .

تا مراسم ازدواج نريمان فكري مي كنيم .

 

من هم كت و شلوار طوسي ام را مي پوشم تا به اين لباس بخورد .

نگاهي به پيراهن بلند بنفش كم رنگ كردم و گفتم : اگر تو دوست داري مي پوشم .

من دوست دارم تو فردا شب از هر نظر از همه بهترين باشيو تمام تلاشت را بكن و آن مداليوم را هم به گردنت بينداز .

باشد اما در عوض يك قولي به من بده .

چي ؟

بايد من را بيشتر به ديدن مهشيد ببري .

اين هم شد شرط ؟ باشد مي برمت اما از من نخواه كه با هم وارد اتاق شويم .

چرا ؟

يك بار مادرم به ديدن او رفت و به او گفت كه مي خواهند برايم به خواستگاري بروند مهشيد چشمش را بست و تا مدتي آن را باز نكرد . من چند شبانه روز پيش او بودم تا باور كرد كه من راهايش نمي كنم . و او را دوست دارم . مهشيد نمي داند كه ما با هم در اين خانه زندگي مي كنيم . هنوز خانواده ام به چيزي نگفتند .

ادريس چرا مادرت از اين خانه بي زار است ؟

بي زار نيست . اما نمي تواند اين خانه را كه زماني ياسين درآن نفس مي كشيده هياهو مي كرده و مي خنديده بدون او تحمل كند . آخر تو نمي داني ناديا ما هميشه به دعوت ياسين به اين خانه مي آمديم و او براي مان از آرزوهايش مي گفت و با شوخي از دختر سفيد برفي صحبت مي كرد تايژ شده توسط عاشقان رمان . هيچ كدام از ما آن را نديده ايم . مادرم با آمدن به اين خانه اولين كاري كه مي كند ياسين را صدا مي كند و وقتي جوابي نمي شنود از غصه بي هوش مي شود چند بار تا به حال به اين خانه آمده و هر بار ما پشيمان شديم كه چرا او را به اينجا آورديم . ديدن مهشيد و جاي خالي ياسين تمام شور و نشاط را از خانواده ام گرفته مادرم افسرده است اما هميشه سعي مي كند خودش را بي خيال نشان دهد .

ادريس نفس عميقي كشيد و آن را بيرون داد

ليوان در دستم را به سمت ادريس گرفتم و گفتم : تو لان بيشتر از من به اين آب خنك احتياج داري . بخور تا جيگرت كباب نشده جون من گرسنه ا و تو را درسته مي خورم .

ادريس ليوان آب را يك جا سر كشيد و بعد با خنده گفت : چه خطرناك به رمن رحم كن .

نه ادريس تو خيلي بامزه اي حتي به تو نمك هم نمي زنم چون زياد از حد نمك داري و

ادريس با چشم هاي گرد شده  نگاهم كرد و گفت : ناديا گريه نكن من مزاحمت نمي شوم حتي اگر خئاستي مي تواني بيرون هم بروي ، اين بهتر از اين است كه من را بخوري .

ادريس مي خواهم اگر موفق شدم غافگيرت كنم .

چه جوري با خوردنم ؟

هنوز نمي دانم كه موفق مي شوم يا نه مي خواهم كاري كنم كه نمي دانم درست است يا نه .

بگو ناديا . بگو... من طاقت ندارم .

نه ادريس اين غافلگيري را شايد آخر هفته ديگر انجام دادم .

ناديا مي خواهي تركم كني .

نه

ادريس در حالي كه فكر مي كرد به اطراف نگاه كرد و گفت : تو هم مي دانستي نوبت كاركردن من است اين اتاق را بهم ريختي ؟ خب مي گفتي ايين جا را هم تميز مي كردم و اين همه نمايش بازي نمي كردي .



ادريس19
ادريس19
مشاهده ادامه مطلب ادريس19
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

  roman گاهي خوشي گاهي غم (7)

roman گاهي خوشي گاهي غم (7)

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

فصل دوازدهم

گوشيم زنگ خورد،جواب دادم:بله؟

-سلام

-آقا رضا شماييد؟

رضا-آره منم

-چطور شد يادي از ما كردين؟

رضا-نازنين خانوم.پرهام قراره بياد خواستگاري شما؟

-آره چطور مگه؟

رضا-آخه مينا هم گفت ما هم اين كارو بكنيم،منم برم خواستگاري اون

-خب اينجوري كه خيلي هوبه.از اين دوستي كذايي كه بهتره

رضا-آره ولي من نميتونم.

-چرا نميتونيد؟

رضا-خب نميتونم ديگه

-نكنه ميخوايد بگيد هنوز مينا رو دوست نداريد؟

رضا-نه...من مينا رو دوست دارم ولي نه براي ازدواج

-دارين شوخي ميكنيد؟

رضا-من با شما شوخي دارم؟

-يعني اين مدت شما مينا رو بازي دادين؟

رضا-حداقل شما اينو نگين لطفا

-چرا نگم؟شما اونو بازي دادين.دوسش نداشتين ولي وانمود ميكردين كه دوسش دارين.را به را براش كادو مي خريدين.اون باور كرده بود كه شما دوسش دارين

رضا-با چه زبوني بگم دوسش دارم...ولي نه براي ازدواج و اين حرفا.

-الآن چرا اينا رو به من ميگين؟من كه مينا نيستم.

رضا-دارم اينا رو بهتون ميگم كه شايد شما بتونين منصرفش كنين.شما دوستشين

-من؟من چطوري ميتونم به دوستم بگم پسري كه اين همه مدت دوسش داشته ازش دست برداشته؟چطوري ميتونم؟نه،چطوري ميتونم؟

رضا-شما ميتونين.قبلا هم يه بار اينكارو كردين.

-من چيزي نميگم.زندگي خودتونه،خودتون هم درستش كنين.

رضا-خواهش ميكنم نازنين خانوم

-ميشه بگين اونيكه شما دوسش دارين كيه؟

رضا-يكيه كه شما ميشناسينش

-من كسي رو نميشناسم

 

رضا-اون...مينوئه...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل دوازدهم...قسمت دوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

-چي؟مينو؟(وااااي بازم اين دختره...)

رضا-آره

-يعني اون داستانا كه واسه مينا گفتين...

رضا-دروغه...همش دروغه

-از اون موقع تا حالا با اون بودين؟

رضا-من و اون باهم همكاريم.تقربا همه ي پروازامونم با همه

-پس واسه همين وقتي مي رفتين سفر ديگه سراغي از مينا نميگرفتين؟اونجا يكي ديگه رو داشتين

رضا-خواهش ميكنم اينطوري درباره من فكر نكنين

-پس چطوري فكر كنم؟شما مينا رو بازي دادين.فقط به خاطر سرگرمي و وقت گذروني.از اون طرف هم با اون دختره بودين.ميخواين چي فكر كنم؟

رضا-شما خودتونم عاشق شدين ديگه.اونطوري كه شما پرهامو دوست دارين منم مينو رو دوست دارم

-عشق منو با مال خودتون مقايسه نكنيد.ما باعث بهم ريختن زندگي يه نفر ديگه نشديم

رضا-به مينا ميگين؟

-نه خودتون بايد بگين

رضا-خواهش ميكنم

-نه...من نميگم.و گوشي رو قطع كردم.

-پسره ي چش سفيد،مينا چي كم داشت كه رفتي با اون دختره؟خيلي خري واقعا...حالا چطوري به مينا بگم؟واي خدا به مينا كمك كن.نميدونم چه حالي ممكنه بشه وقتي اين موضوع رو بفهمه.

دوباره صداي گوشيم اومد.اين بار مينا بود.:الو؟

مينا-نازي بايد باهات حرف بزنم

-مينا كجايي؟صدات كم مياد

-گفتم بايد باهات حرف بزنم

-خب بگو

مينا0با تلفن كه نميشه.بيا بيرون

-مگه تو كجايي؟

مينا-دم در خونتون.بيا پايين

-اومدم

گوشي رو قطع كردم و با عجله از پله ها رفتم پايين و در رو باز كردم.از ديدن مينايي كه جلوي در بود شوكه شدم.برخلاف هميشه كه مرتب بود اون روز خيلي بهم ريخته به نظر ميرسيد.آوردمش تو اتاق و سعي كردم آرومش كنم ولي مگه مي شد؟

-مينا چته؟چرا قيافت اينجوري شده؟

بغضش تركيد و افتاد گريه

-چرا گريه ميكني مينا؟چي شده؟واسه كسي اتفاقي افتاده؟

يه لحظه فكر كردم موضوع رضا رو فهميده واي حسم غلط از آب در اومد.اون خودش يه كاري كرده بود.

مينا-نازي من...من يه كار اشتباه كردم.

-چه كاري؟

مينا-من با يكي ديگه دوست شدم...

-چييييي؟

 

(اي بابا اين دوتا چرا اينجوري ميكنن؟)

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل دوازدهم...قسمت سوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

مينا-نازي حالا بگو من چيكار كنم؟

-كي هست؟

مينا-اسمش پارساست

-از فاميلاتونه؟

مينا-نه...پسر همسايمونه.

-....

مينا-ولي خب...

-خب چي؟

مينا-چندشب پيش نامزديش بود

-چييييييييي؟تو با يكي كه نامزد داره دوست شدي؟

مينا-حالا چيكار كنم؟جواب رضا رو چي بدم؟بگم بهت خيانت كردم؟اونجوري كه منم ميشم مثل خودش.ولي همين روزا نامزدي من و رضاس،من چيكار كنم؟

تو دلم گفتم:دختر بيچاره.نميدوني كه رضا هم يكي رو داره واسه خودش

-خودتو ناراحت نكن.از اين اشتباهات آدم زياد ميكنه.رضا هم تو رو درك ميكنه.ناراحت نباش

مينا-نه نازي.پارسا نامزد داره.چند روز ديگه هم ازدواج ميكنه.بايد رابطمو باهاش قطع كنم

-ميتوني؟

مينا-آره

-پارسا ميدونه كه تو...

مينا-نه بابا،بيچاره از كجا بايد بدونه؟

-خب پس هنوز جا داري واسه جبران.نگراني نداره كه

مينا-به رضا چي بگم؟

-بهش زنگ بزن بگو بياد اينجا.همه چي رو روراست بهش بگو.من مطمئنم اون تو رو درك ميكنه

تو دلم گفتم:آره درك ميكنه چون خودشم مونده چجوري به تو بگه!

مينا-نازي حس ميكنم اگه به رضا بگم منو ول ميكنه ميره

-درست حس ميكني

مينا-يعني ميذاره ميره؟

يه نفس عميق كشيدم كه جرأت پيدا كنم و گفتم:...رفته...

مينا-رفته؟كجا؟

-با...يكي ديگه

مينا-داري شوخي ميكني ديگه؟

-متأسفم كه اين چيزا رو از زبون من بشنوي ولي...واقعا اون رفته با يكي ديگه

مينا-ولي...آخه چرا؟

-چون...اون تورو دوست نداره...عشقش يكي ديگس

مينا-كي؟

-بهت نميگم

مينا-كيه نازي؟تورو خدا بهم بگو

-.....

مينا-مينو؟؟؟...

از سكوتم فهميد كه درست حدس زده.از جام بلند شدم و رفتم كنار پنجره ي بلند اتاقم وايسادم و به بيرون نگاه كردم.نميتونستم تو چشماي مينا نگاه كنم و اين خبرو بهش بدم.

-لازم نيست خودتو ناراحت كني مينا.اون خيلي بي لياقت بود.

جوابي ازش نشنيدم واسه همين برگشتم سمتس و ديدم دراز به دراز رو زمين افتاده.تكونش دادم ولي جواب نداد.با گفتن جمله ي "يا علي "سريع اورژانس رو گرفتم.5 دقيقه بعد اومدن مينا رو بردن بيمارستان.منم باهاشون رفتم.تا يه ربع فقط دكترا ميرفتن تو ميومدن بيرون(انگار داشتن عمل قلب باز ميكردن!)

جلو يكي از پرستارا رو گرفتم و به گفتم:حالش چطوره؟به هوش اومده؟

پرستار:چه نسبتي باهاش داري؟

-دوستشم.حالش خوبه؟

پرستار كه نگراني منو ديد دستشو رو شونم گذاشت و گفت:شوك بزرگي بهش وارد شده.ولي حالش خوبه.تا نيم ساعت ديگه هم به هوش مياد.برو به خانوادش زنگ بزن.خودت هم ناراحت نكن حالش خوبه.ولي سعي كنين ديگه از اين شوك ها بهش ندين.

-چشم...

موبايلم آنتن نميداد واسه همين رفتم با تلفن بيمارستان زنگ بزنم به رضا تا بياد و درستش كنه.از مسئول پذيرش اجازه گرفتم و شماره ي رضا رو گرفتم.بعد از دو سه تا بوف جواب داد:بله؟؟

-سلام

رضا-بفرمايي

-منم،آقا رضا

رضا-نازنين خانوم شمايين؟

-بله خودم هستم.

رضا-از كجا زنگ ميزنين؟

-از بيمارستان

رضا-اتفاقي افتاده؟

-آره

رضا-چي شده؟

-مينا رو آوردم اينجا

رضا-مينا؟؟چرا؟چي شده؟

-همش به خاطر شماس.الآنم اگه براتون زحمتي نيست پا شين بياين اينجا

رضا-كدوم بيمارستان هستين؟

-بيمارستان...

رضا-باشه.ده دقيقه ديگه اونجام

10 دقيقه گذشت و رضا اومد.ماجرا رو براش تعريف كردم.هيچ عكس العملي نشون نداد.انگار نه انگار كه اين همون مينايي بود تا چند روز پيش بهش ميگفت عزيزم.(هه...زندگي چه زود تغيير چهره ميده...)

رضا-نگفتن كي به هوش مياد؟

-بيست دقيقه پيش گفتن نيم ساعت ديگه.الآناس كه به هوش بياد...آقا رضا؟

رضا-بله؟

-به نظر من شما بايد برين پيشش.بايد ازش بخواين فراموشتون كنه

رضا-مگه نكرده؟اون با يكي ديگه دوست شده

-نه اون دوستي به خاطر بي مهري شما اتفاق افتاده.و پارسا هم نامزد داره و داره ازدواج ميكنه.

رضا-ولي اگه من الآن برم پيشش اوضاع خرابتر ميشه.

-نه اتفاقا بهترين كار همينه كه برين پيشش.حتي اگه نخواست شما رو ببينه.كه البته حق هم داره

رضا-يعني شما ميگين برم؟؟(وااااي اينقدر منو حرص نده ديگه برو)

-آره برين پيشش.ولي خواهش ميكنم اسمي از مينو نبرين.دكتر گفتن شوك بعدي بدتر از اين ميشه

رضا- به خانوادش زنگ زدين؟

-باباش كه اگه بفهمه دخترش به خاطر شما اينجوري شده،شما رو زنده نميذاره.واسه شما زنگ نزدم.

رضا-فعلا كه بيهوشه.به هوش اومد يه كاريش ميكنيم.

تو دلم گفنم:بيشعور بي احساس.جاي تو بودم يه ثانيه هم واينميسادم.بدبخت به اون دختره چطوري تورو تحمل ميكنه!)

ده دقيقه گذشت و يه پرستار از اتاق اومد بيرون و گفت:شما همراه اين بيمارين؟

-به هوش اومد؟

پرستار-بله به هوش اومده ولي همش كسي به اسم نازنين رو صدا ميزنه

-الآن ميرم پيشش.

-آقا رضا پاشو برو

رضا- شمام بياين لطفا

تو دلم گفتم:روت رو برم بچه!

رفتيم تو اتاق.مينا فكر كرد من تنها اومدم چون صورتش به سمت پنجره بود و رضا رو نديد.شروع كرد به حرف زدن از بي وفايي رضا ولي...يهو از حرف زدن وايساد،بعد آروم آروم سرشو به سمت ما چرخوند و نگاش رو صورت رضا ثابت موند...

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل دوازدهم...قسمت چهارم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

با تعجب به رضا نگاه كرد و پرسيد:اين اينجا چيكار ميكنه؟

رضا-اين به درخت ميگن.حالا ديگه شدم اين؟اينطوريه مينا خانوم؟

مينا-لطفا برو بيرون نميخوام ببينمت

رضا-ميبينم كه زبونم در آوردين!

مينا-نازنين،لطفا ايشون رو با احترام از اتاق بنداز بيرون

رضا-نازنين خانوم لطفا بهشون بگين من خودم پا دارم ميتونم برم بيرون نيازي به زحمت شما نيست

مينا-نازنين لطفا بهشون بگو احترام سرشون نميشه كه برن بيرون،وگرنه تا الآن رفته بودن

رضا-نخير احترام بلدم،بفرماييد به خاطر ايشون اومدم اينجا

مينا-بهشون بگو من به ترحم اينا نياز ندارم.برن پيش همون مينو جونشون كه خيلي هم دوسش دارن

رضا-لطفا بهش بگين...

-اه...بسه ديگه.خودتون دهن دارين خودتونم گوش دارين،زبونم كه خدا به جفتتون داده اين هوا.هر حرفي دارين خودتون بگين.من كه پيغام رسون شما نيستم.

مينا-نازي يه لطفي كن، اينو ببر بنداز تو خيابون.چون لياقتش همون خيابونه با دختراش

رضا-حالا ديگه ما شديم خيابوني؟

مينا-از اولش هم بودي.من نديدم.من نفهميدم و عاشقت شدم،ولي واقعيته تو همونه،يه خيابوني...

در باز شد و يه پرستار با صورت قرمز كه مشخس بود از عصبانيته اومد تو و گفت:چه خبرتونه؟بيمارستانو گذاشتين رو سرتون.آروم تر هم ميتونين صحبت كنيد.

-ببخشيد شرمنده

مينا-برو بيرون رضا

رضا-باشه.هرجور تو بخواي.اميدوارم با اون پسره پارسا خوشبخت شي.خدافظ نازنين خانوم

-...

مينا آروم زير لب گفت:خدا نگهدار عشق من...

 

رضا رفت،واسه هميشه،و از اون به بعد هم به جز خبر ازدواجش با مينو كه يه ماه بعد بود ديگه خبري ازش نشد...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

 فصل سيزدهم...قسمت اول

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

فصل سيزدهم

خلاصه اون يه ماهم گذشت ولي هنوز يه يه هفته اي به عروسي رضا مونده بود.مينا از اون روز به بعد تو دانشگاه نمره هاش خراب شد و تو جمعاي خونوادگي اصلا حضور نداشت.هروقتم كسي دليلشو ازش مي پرسيد ميگفت خسته اس.راستش دلم واسش ميسوزه.

ولي برعكس مينا و رضا كه از يه ماه پيش تا حالا قيافه همديگه رو نديدن،من و پرهام همش با هم بوديم.شب بعدش هم قرار بود پرهام با خانوادش بياد خونه ما واسه همون امر خيره!!البته مينا اصرار داره كه نياد چون ميگه ديدن پرهام باعث ميشه دوباره به رضا فكر كنه.

دو هفته بعد از حادثه بيمارستان پارسا و الناز هم ازدواج كردن و رفتن سر خونه و زندگيشون،و هيچ ردي از دوستي مينا و پارسا هم باقي نموند.(بس كه بچه پاكه اخه!)

اون روز داشتم لباسامو عوض ميكردم كه برم پيش مينا كه گوشيم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.جواب دادم:بله؟

-سلام شناختي؟؟

-خير به جا نميارم

-چه زود دوستاتو فراموش ميكني!

خودش بود.فهميدم

-صبا خودتييييي؟؟

صبا-با اجازتون

-چه عجب بعد از ده ماه يادي از ما كردين؟كجا بودي تو اين ده ماه؟

صبا-هه هه پيش علي بودم!!

-واقعا؟بهش گفتي؟؟

صبا-من؟؟من نه جونم اون گفت!

-ايول بابا!از اون موقع تا حالا با همين؟

صبا-آره.ما هم رفتيم تهران ديگه.البته اولش به خاطر كار بابام.ولي تابستون يه سر كرمانشاه ميايم حتما.راستي از مينا و رضا چه خبر؟هنوز همديگرو اونجوري دوست دارن؟

با آوردن اسم رضا انگار همه خوشيام پر كشيد و رفت...

-رضا داره ازدواج ميكنه

صبا-به به مباركه!شماره مينا رو بده زنگ بزنم بهش تبريك بگم!

-نه صبا...رضا با مينا ازدواج نميكنه.

صبا-وا؟پس با كي ميخواد ازدواج كنه؟

-با...يكي ديگه

صبا-يعني...؟

-آره...رضا مينا رو دوست نداشت.فقط واسه سرگرمي با مينا بود.

صبا-از همون اولم حدس ميزدم آدم آب زير كاهيه اين رضا.مينا چيكار كرد؟

-حالش بد شد...خيلي بد

صبا-الهي بميرم براش.الآن چطوره؟

-هنوزم همونجوريه...افسردگي گرفته فكر كنم!

صبا-از خودت چه خبر؟تو هنوز كسي رو پيدا نكردي؟

-چرا كه پيدا كردم!

صبا-آها!اسمش؟؟

-پرهام!

صبا-از كي تا حالا؟

-نميدونم!...خيلي وقته!

صبا-ادامه بده!!اون تورو دوست داره؟

-مگه ميتونه نداشته باشه؟چشاشو در ميارم!!

صبا-پس فقط اين وسط ميناي بيچاره ول معطل بود؟

-اونم با يكي ديگه دوست شد واسه اينكه رضا رو فراموش كنه ولي بازم شكست خورد چون اونم ازدواج كرد!

صبا-عجب خر شانسه اين مينا

-آره خيلي.انگار خدا باهاش لج كرده و داره اذيتش ميكنه!

صبا-شمارشو بده ميخوام باهاش حرف بزنم.

-من دارم ميرم خونشون.نيم ساعت ديگه زنگ بزن به من ميدم اون باهات حرف بزنه

صبا-باشه.ببخشيد مزاحم شدم.

-خواهش ميكنم عزيزم.مزاحم چيه؟كاري نداري؟

صبا-نه گلم باي

-باي

رسيدم خونه مينااينا.مامانش در رو باز كرد و بعد از سلام و احوال پرسي رفتم تو اتاقش.برخلاف هميشه كه منظم بود...بهم ريخته شده بود ناجووور!هميشه صورتش خوشحال بود،ولي ديگه از اون خوشحالي اثري نبود.به جاش مي شد يه غم بزرگ رو توش ديد.غمي كه تا مغز استخون آدمو مي سوزوند...

لب پنجره نشسته بود و بيرون رو نگاه مي كرد.لبخند زدم و رفتم كنارش نشستم.اعتنا نكرد،گفتم:سلام كردن واجبه ها!

با صداي آرومي كه به زور شنيده مي شد جواب داد:سلام

-هنوزم ناراحتي؟بيخيال مينا

مينا-ميشه ناراحت نباشم؟

-آره چرا نميشه؟خيلي خوب هم ميشه.اين همه آدم ريخته تو دنيا.حالا رضا نشد يكي ديگه.

مينا-آخه يكي ديگه وقتي من دوسش ندارم چه فايده اي داره؟

-مينا،اون داره ازدواج ميكنه.خودتم خوب ميدوني فكر كردن بهش گناه محسوب ميشه.

مينا-ميدونم.واسه همينم دارم فراموشش كنم.ولي...به خدا خيلي سخته.

-ميدونم سخته ولي بايد تلاش كني..وقتي ازدواج كرد تو هم به كلي از فكرش بيا بيرون.همونجوري كه اون تو رو فراموش كرد.تو هم اونو فراموش كن.بهش نشون بده كه ميتوني بهتر از اون رو بدست بياري.

مينا-مرسي كه بهم اميدواري ميدي!

-وظيفه دوست همينه عزيزم!

مينا-آقاتون چطورن؟خوبن؟

-آره سلام دارن خدمتتون!

مينا-سلام برسون

-خب حالا اونو ولش كن.بگو امروز كي زنگ زد بهم؟

مينا-كي؟

-حدس بزن!

مينا-نميدونم خودت بگو

-صبا...شمال...يادت مياد

مينا-آره آره يادمه.چيكار داشت؟

-زنگ زده بود حالمونو بپرسه و خبر بده كه با علي به جاهاي خوب رسيدن!

مينا-واقعا؟؟

-آره!علي بهش گفته دوسش داره

مينا-آفرين به علي!

لبخند از رو لباش محو شد و گفت:ميبيني؟همه به عشقشون ميرسن به جز من بخت برگشته.

-اين چه حرفيه؟تو هم دوباره عاشق ميشي و بهش ميرسي.نگران نباش.

مينا-ديگه عشق ميخوام چيكار؟همين يه بدبختي واسه هفت جد آبادم كافي بود.

-آخه تو چرا اينقدر نااميدي دختر؟

مينا-ديگه به چي اميد داشته باشم؟اميدم رضا بود كه ديگه نيست...

-صبا ميخواست باهات حرف بزنه.شايد اون بتونه درستت كنه.

مينا-پس چرا بهش زنگ نميزني؟

 

-اون گفت زنگ ميزنه...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 



roman گاهي خوشي گاهي غم (7)
roman گاهي خوشي گاهي غم (7)
مشاهده ادامه مطلب roman گاهي خوشي گاهي غم (7)
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

  ادريس18

ادريس18

چي چرا ؟ 


به بهانه ازدواج نريمان ، اما خاله كتي مي گفت او براي هميشه به اينجا آمده و براي تو هم خط و نشون كشيده به چه حفيازدواج كرده اي ؟

بي خود كرده ! مادر ببين ادريس انقدر من را دوست دارد كه حتي ححاضر نيست من خم شوم و خانه را برايش تميز كنم درست است كه او كارش خيلي زياد است اما باز هم به من رسيدگي مي كند و خانواده اش برايم ارزش زيادي قايل هستند دايي ستار هرگز نمي تواند مثل خانواده ي ادريس باشد . 

هنوز مداليومي كه خانواده ادريس به من هديه داده بودن را به مادر نشان نداده بودم وقني آن را به او نشان دادم از تعجب دهانش باز ماند و خيره نگاهم كرد . 

مادر دايي ستار و پسرش سلمان نمي توانند جنين كاري در حق من كنند همه چيز كه مال و ثروت نيست اما انها من را از هر لحاظ تامين مي كنند . 

صداي خنده نعيم و فرياد هاي ادريس بلند شد فهميدم ادريس عصباني شده و باز نعيم با خخرف هاي بي سرو ته او را گيج كرده كاري كه هميشه با من مي كرد و مي خواست از جواب دادن طفره برود . 

از پله ها بالا دويدم . نعيم كنار ادريس روي مبل نشسته بود و ادريس با دستش مدام ميان موهايش مي كشيد . 

ناديا ببين به خاطر تو جچيزي به نعيم نمي گويم .

مگر حرفي هم مانده كه تو به نزده باشي ؟ 

ادريس مصرانه گفت : نعيم همين حالا مي گويي او چه كسي است ؟

ادريس تو كه نمي شناسي اش در ضمن الان هم وقتش نيست . 

اگر باز هم به من جواب تگكراري بدهي تو را در اين اتاق زنداني مي كنم تا به حرف بيايي 

حتي اگر اين كار را بكني به تو نمي گويم كه او چه كسي است . 

با خنده پيش مادر برگشتم و مادر پرسيد : جي شده ؟

ادريس رويش را از نعيم برگرداند و با لحن خنده داري گفت : هيچي من ديوانه شدم اين پسر درست حرف نمي زند . 

چرا آقا ادريس به موقع اش حرف مي زنم ببگذار اول به نتيجه برسم . مادر به ناديا ماجرا ي برگشت سلمان را گفتي ؟ 

بله گفتم . 

ناديا دايي ستار مي خواهد به مناسبت برگشتن سلمان مهماني بگيرد و همه را دعوت كرده . او مي خواهد از شما هم دعوت كند كه به آن مهماني بياييد . 

اما من نمي آيم . 

ادريس كمي فكر كرد و گفت : چرا ناديا ما مي رويم . 

ادريس تو كه مي داني من نمي خواهم با سلمان رو به رو شوم . 

نعيم كمي خودش را به ادريس چسباند و گفت : آقا ادريس شما در مورد سلمان جيزي نمي دانيد . او باعث شده بود كه ناديا دچار مشكل شود . 

اما من همه چيز را مي دانم . ناديا برايم تعريف كرده كه او چه بلايي به سرش آورده . 

و با اين حال مي خواهي به مهماني بيايي ؟ 

بله البته نعيم جان من دوست دارم در ان مهماني باشم و او ناديا را ببيند كه مال من شده تا باور كند كه ناديا از او خوشش نمي امده و همه چيز را تمام كند . 

اما سلمان تهديدد كرده كه مي خواهد .....

كتايون خانم شما نگران نباشيد اگر ناديا دوست داشته باشد ما به آن مهماني مي آييم و از عهده همه چيز در كنار هم بر مي آييم . 

ادريس نگاهي مزمئن به صورتم انداخت و گفتم : حالا اين مهماني كي هست ؟

سه روز ديگر . 

پس چندان وقتي نداريم . 

براي چي ادريس ؟ 

تهيه لباس و انجام كارهايمان . ناديا بعد از مدت ها مي خواهد در ميان اقوامش حاضر شوئ و من مي خواهم براي او سنگ تمام بگذارم . من و ناديا مي خواهيم در كنار هم باشيم ....

ادريس عجله نكن من هنوز تصميمي نگرفته ام كه با تو بيايم .

ناديا اگر دوست نداري نمي رويم .

صبر كن ادريس اين موضوعي نيست كه بخواهم سريع در مورد آن تصميم بگيرم . 

گفتم كه دوست نداري نمي رويم . 

ناديا من هم فكر مي كنم اگر سلمان تو را با ادريس ببيند ديگر كاري به تو نداشته باشد . 

نه نعيم من با ديدن سلمان ناراحت مي شوم او آينده من را خراب كرد . 

ادريس معترض گفت : يعني تو الان با بودن در كنار من آينده خوبي نداري ؟ 

منظورم اين نبود من دوست داشتم ادامه تحصيل بدهم و براي خودم شغلي داشته باشم اما سلمان كاري كرد كه من مجبور شدم از آرزويم دست بردارم . 

نعيم به ساعتش نگاه كرد و گفت : مادر من بايد بروم شما هم با من مي آييد ؟

بله .

با رفتن نعيم و مادر ادريس دستمالي كه با آن پله ها را تميز مي كرد برداشت و به سمت پله ها رفت و پرسيد : ناديا جرا نمي خواهي به آن مهماني بروي ؟

ادريس من اگر با تو ازدواج هم نكرده بودم به اين مهماني نمي رفتم . چون تحمل ديدن دايي ستار رو ندارم و مي ترسم حرفي بزنم كه باعث كدورت بيشتر شود . با وجود سلمان آنها حتما كاري مي كنند كه تو بخواهي در مقابل انها سكوت كني و با سرشكستگي به خانه برگرديم . ادريس اينها آرميدا نيستند كه مودبانه آدم را تحقير كنند دايي ستار يك راست مي رود سر اصل مطلب و همه چيز را خراب مي كند و انها با دروغ و اقترا بستن به من سعي مي كنند كه من را در مقابل تو ادم غير معقولي نشان بدهند . 

اما آنها نمي دانند كه تو چه گوهر گرانبهايي هستي . 

اين نظر توست اما شايد براي سلمان كه از من كينه گرفته جايم در .....

نه ناديا اين فكر را نكن آنها تو را هم دوست دارند و شايد از اين ناراحت شدند كه تو را از دست داده اند . ناديا به نظر من بيا به اين مهماني برويم . 

ادريس فكر مي كنم كه تو مي خواهي در مقابل سلمان كاري كني كه من با آرميدا كردم و مي خواهي به اين ترتيب كارم را جبران كني 

ادريس ميان پله ها نشست و گفت : نه ناديا اين تو بودي ككه مي گفتي خيلي وقت است به ديدن اقوام نرفته اي و دوست داري انها ببيني . من فكر كردم اين موقعيت خوبي است كه تو به ديدن آنها بروي و من با خانواده ات بيشتر آشنا شوم . 

ادريس من نگرانم . 

من هم وقتي مي خواستم به خانه آرميدا بروم نگران بودم و دلهره زيادي داشتم ناديا من اعتماد كن . 

پس حدس من درست بود تو مي خواهي ....

نه ناديا باور كن . 

ادريس دوباره شروع به تميز كردن پله ها كرد و زير لب شعري را زمزمه ممي كرد با خودم كلنجار مي رفتم كه به آن مهماني بروم و با سلمان رو به رو شوم يا در خانه بمانم . اما ادريس دوست داشت به آن مهماني برود . 

روز بعد اريس كه به سر كارش رفت كاري براي انجام نداشتم تا آمدن او در كتابخانه ماندن و كتابي را باز كردم و ان را مطالعه كردم و آن را به ظاهر مي خواندم اما ذهنم مشغول ان دختر مو طلايي كه در حياط ديده بودم بود . چقدر زيبا و طناز بود اما چرا خانواده ادريس با ازدواج آنها مخالف بودند . 

با صداي باز و بسته شدن در خانه با اشتياق به استقبال ادريس رفتم و او كه كلي خريد كرده بود به آشپزخانه رفت . 

سلام خسته نباشي . 

سلام ناديا كمي برايم آب خنك بياور كه حسابي خسته شدم .... نه نه خودم بر مي داررم حواسم نبود كه من بايد كارها را انجام بدهم . 

بي توجه به حرف ادريس برايش اب خنك بردم و او كه در اتاقش كتش را در مي اورد با ديدنم لبخند زد و گفت : خودم مي امدم . 

اگر ناراحتي بروم . 

لب هاي خشكش را جمع كرد و گفت : نه ناديا باور كن صبح تا به حال هنوز نتونستم جيزي بخورم . بعد ليوان آبب را يك جا سر كشيد و به صورتم زل زد 

چيه ادريس چرا نگاهم مي كني ؟ 

آخر من مي خواهم ....

چند بار بلوزش را تكان دداد و فهميدم مي خواهد لباسش را عوض كند و من مزاحمش هستم .

من گرسنه ام زود بيا و برايم غذا آماده كن . 

ادريس كمي سرش را تكان داد و در اتاق را پت سرم بستم . 

ادريس غذا را آماده كرد روي ميز گذاشت از جولي تلوزيون صدايم كرد و خودش پشت ميز نشست . 

دنبال بهانه اي براي حرف زدن مي گشتم ادريس ساكت غذايش را مي خورد 

ادريس امروز به ديدن مهشيد رفته اي ؟ 

بله 

حالش خوب بود ؟ 

بله 

در حركتتش پيشرفتي داشت ؟

بله 

جواب هاي كوتاه ادريس كمي ناراحتم كرد و براي اين كه فكر نكند به همين راحتي دست از سر او بر مي دارم پرسيدم : ادريس مرا سر خاك ياسين مي بري ؟ 

قاشقش را ميان زمين و هوا نگه داشت و با تعجب پرسيد : خاك ياسين 

بله مي خواهم ...

من نمي دانم كجاست 

اين من بودم كه از تعجب دهانم باز مانده بود . چرا ؟ 

من هنوز در اين چند سال نتوانسته ام ... لطفا در موردش صحبت نكن ناديا .

تو در اين مدت .... منظورم اين است كه خودت نخواستي و .... 

نه ناديا اين تحميل خانواده ام است . گمان مي كنم كه فقط پدرم گاهي سري به ...

ادريس قاشقش را گذاشت و و با ناراحتي بلند شد و گفت : من هنوز نتوانسته ام بپرسم ياسسين را كجا به خاك سپرده اند . 

ادريس من مي خواهم بيشتر بدانم . 

من امروز كلي كار دارم زود غذايت را تمام كن . 

بعد از آشپزخانه بيرون رفت و كيك علامت سوال بزرگ بر سرم گذاشت . 

همه جاي خانه تميز بود و برق مي زد اما ادريس ديگر خوشحال نبود و من با سوال هايم باعث شده بودم او در خودش فرو برود . 

ادريس خستته بود و با پشت كار خانه را تميز مي كرد دلم برايش سوخت كمي ميوه اماده كردم و به طرفش رفتم . دستمالي را روي شانه اش انداخت و به طرفم نگاه كرد . 

خسته نباشي . 

ممنون ناديا به اتاقت مي روي 

نه 

پس اين مويه ها را به مجا مي بري ؟ 

براي تو آورده ام . 

ادريس كمي چشمش را تنگ كرد و گفت : ناديا من هيچ جوابي براي دادن به تو ندارم . 

به چي 

به سوال هاي تو كه ...

من فقط برايت مويه آوردم و هيچ سوالي ندارم . 

دستانم كثيف است و نمي خورم . 

از كي تا به حال انقدر بهداشتي شدي ؟ 

كنار پاي او روي زمين نشستم برايش سيبي پوست كندم . آن را خر كردمم و به طرف ادريس گرفتم . 

من كه گفتم با دست ها كثيف نمي خورم . 

برو دستت را بشور 

هنوز كلي كار دارم . 

همه جاي خانه تميز است ادريس ، لازم نيست كه دوباره همه را تميز مي كني

ادريس كش و قوسي به بدنش داد و بيني اش را بالا كشيد و دوباره شروع به كار كرد و گفت : مرد است و قولش . 

اما من به اين خوبي خانه را تميز نمي كنم . چرا مي كني نوبت تو همي ميرسه . 

تكه اي سيب برداشتم و به دهان ادريس بردم . 

ناديا دست هايت را شسته اي ؟ 

گمان مي كنم سال گذشته اخرين باري بود كه دستانم را شستم من كه مثل تو بهداشتي نيستم . 

ادريس خنديد و دهانش را باز كرد اما من تكه سيب را در دهان خودم گذاشتم و گفتم : صبر كن ببيننم اگر ميكروب ندارشت به تو هم مي دهم . 

ادريس سرخ شد و با خنده گفت : نوبت من هم مي رسه . 

مگر صف است كه نوبت به تو هم برسد . 

تكه بعدي سيب را برداشتم و به طرف ادريس بردم . نه ناديا من نمي خورم . 

بيا ادريس شوخي نمي كنم . 

ادريس دهانش را باز كرد و دوباره سيب را خودم خوردم . 

تو كه گفتي شوخي نمي كني ؟

بله من خيلي جدي هستم . اين مسئله اصلا شوخي بردار نيست و چون ميكروب ها موجودات مضري هستند .ادريس بلند خنديد و گفت : بله حق با توست .. 

ادريس مشغول كار شد و سيب را به طرف دهانش بردم اما او دهانش را باز نكرد و با نگاه غريبي كه تا عمق وجودم را لرازند نگاهم كرد .

بخور ادريس به جان خودم راست مي گويم . 

ادريس دهانش را باز كرد تا چيزي بگويد كه سيب را در هانش قرار دادم و با خنده رويش را برگداند . 

صداي زنگ تلفن در تمام خانه پيچيد و ادريس پرسيد : منتظر كسي هستي ؟ 

نه تو چطور ؟ 

ادريس كمي لباس هايش را مرتب كرده و در را باز كرد و با تعارف او كسي وارد خانه شد . 

براي بردتت طرف ميوه به آشپزخانه رفتم كه ادريس با صداي فرياد مانندي گفت : ناديا جان عزيزم . بيا ممهمان داريم . مي گويد پسر دايي شماست . 

باشنيدن صداي ادريس موهاي تنم راست شد . از همان حا ادريس را صدا كردم و او با چهره اي جدي به آشپرخانه آمد .

كي بود ادريس ؟ 

مي گويد سلمان است . 

او اينجا آمده چه كار ؟ 

من نمي دانم اما به نظر آدم منظقي مي آيد . بيا با هم برويم . 

ادريس دستم را كشيد و با خود به سممت پذيرايي برد . 

سلمان به احترامم بلند شد و سلام كرد و به سختي جواب سلامش را دادم و او قامتم را در كنار ادريس از بالا تا پايين نگاه كرد و گفت : تبريك مي گويم . 

با صداي لرزان گفتم : ممنون از چه بابت . 

ازدواج تان . 

ادريس خنده اي كرد و گفت : متشكرم . 

خانه زيبا و بزرگي داريد 

ادريس نگاهم كرد و با مهرباني گفت : نه چندان هم بزرگ نيست . به نظر من اين خانه براي اين ملكه ي زيبا خيلي كوچك است و او لايق بيشتر از اين است . 

اميدوارم ناديا با بودن در كنار شما اين قصر رويايي را به دست بياورد . 

ادريس پايش را روي پاي ديگرش انداخت و پرسيد : آقا سلمان به شما خوش گذشت ؟ 

نه آدمي كه از عزيزانش دور باشد هيچ جا به او خوش نمي گذرد مي بخشيد بدون دعوت آمده ام . 

ادريس دستش را دور شانه ام حلقه كرد و گفت : خواهش مي كنم من از ديدن اوقام همسرم خيلي خوشحال مي شوم . 

راستش امده ام تا از شما خواهش كنم ...

چرا خواهش آقا سلمان شما امر بفرماييد . 

آقا ادريس من مي دانم كه شما آدم خوبي هستيد من آمده ام از شما خواهش كنم در مهماني ما شركت نكنيد . 

چي ؟ چرا آقا سلمان ؟ 

بين من و ناديا ييك لجاجت بود كه محرك اصلي ان پدررم بود و من بايد تن به خواسته او مي دادم . او مهماني را ترتيب دداده تا در ان شما را در جمع ...

شنيدن آن حرف ها از دهان سلمان برايم غير قابل باور بود و به سختي آب دهانم را قورت دادم و گفتم : سلمان تو مي داني با آن لجلجت چه به روز مي اوردي ؟

بله اما از اول هم لجاجت نبود . عذر مي خواهم آقا ادريس ناديا من تو را دوست داشتم و مي خواستم با تو ازدواج كنم اما وقتي اين عشق را از جانب خودم تحميلي ديدم پشيمان شدم و از صميم قلب برايت آرزوي خوشبختي كردم . 

آقا سلمان ما مي خواستيم در ان مهماني شركت كنيم و با شما آشنا شويم . 

بله آقا ادريس براي من هم افتخاري بود اما نمي خواهم .... 

آقا سلمان اگر از ننظر شما ايرادي نداشته باشد ما به آن مهماني بياييم 

ادريس من نمي خواهم به آن مهماني بروم . 

ناديا چرا متوجه نيستي ؟ اگر ما الان با دايي ستار رو به رو نشويمم در مجلس عروسي نريمان بايد با او روبه رو شويم ممكن است رفتار هاي دايي ستار در ان مجلس بدتر باشد و در اين مهماني كه از اقوام خودتان هستند شركت كنيم تا در مقابل اقوام پريناز باعث تحقير نريمان نشويم . 

حق با ادريس بود دير يا زود بايد در مقابل دايي ستار مي ايستادم و از خودم و ادريس دفاع مي كردم .



ادريس18
ادريس18
مشاهده ادامه مطلب ادريس18
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

  roman گاهي خوشي گاهي غم (6)

roman گاهي خوشي گاهي غم (6)

 

 فصل يازدهم...قسمت اول

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

فصل يازدهم

خب عيدم از راه رسيد.رضا واسه مينا يه گردنبند،عيدي خريده بود.البته هم عيدي بود و هم كادو تولدش،آخه تولد مينا تو عيده.روز تولد مينا خيلي خوش گذشت.با هر پارتي بازي كه بود پرهام رو با خودمون برديم و گفتيم دوست رضاس!

مينا كه موقع كادو باز كردن دوست داشت اول از همه كادوي رضا رو باز كنه،با چشم غره هاي من و رضا ساكت نشست و اول مال پدر مادرشو باز كرد.هديه اونا يه سرويس طلاي خوشگل بود كه به نظر قيمتي ميومد.همه ي هديه ها باز شدن ولي خبر از مال رضا نبود.مينا يه نگاه عاقل اندر سفيح به رضا كرد كه يعني كادوت كو؟(انگار اجباري بايد كادو مياورد!)رضا بلند شد و گفت:خب اگه اجازه بدين منم كادوي مخصوص خودمو بدم به مينا جان.چشماي مينا از خوشحالي برق زد!

رضا جعبه رو داد به مينا.مينا داشت پر پر مي زد تا بازش كنه،چشماشو بست و يه دفعه در جعبه رو باز كرد.چشماشو كه باز كرد برق گردنبند رو توش چشاش ديدم!با تعجب گفت:رضا...اين خيلي قشنگه!

رضا-در برابر عشق ناقابله!

همه واسه رضا كف زدن و مينا سرخ شد از خجالت!

رضا-بندازش گردنت،مطمئنم خيلي بهت مياد

مينا-من كه خودم نميتونم بيا كمك كن تا بندازم گردنم!(اي دختر...!)

رضا-چشم...(تو هم كه از خدا خواسته!)بده به من

گردنبند قلب شكلو ازش گرفت و پشت سرش رفت تا گردنبند رو ببنده به مينا گفت:رو موهات كه نميتونم ببندمش موهاتو بزن كنار!(اي بي حيا!)

مينا موهاي بلندشو كه تا كمرش مي رسيد رو با دست جمع كرد تا رضا بتونه قفل گردنبند رو ببنده.خلاصه تا رضا قفل رو بست مينا كلي سرخ و سفيد شد!!موهاشو كه مرتب كرد همه شروع به تحسينش كردن كه آره چقدر بهت مياد و رضا چه خوش سليقه اس و اين حرفا!و به اين ترتيب سالروز تولد بيست و دومين سال زندگي مينا هم به خوبي و خوشي تموم شد(ببخشيد يه لحظه جو گير شدم!!)

فرداي اون روز كه رفتم ديدن پرهام،يه جعبه كنار رو داشبورد ماشين ديدم!(اينم از اوناس هاا!تا ديد رضا به مينا كادو داده اينم خودشيرين شد!)مطمئن نبودم كه واسه من گرفته چون شايد مال كس ديگه اي بود و گذاشته بود تا بهش بده واسه همين ازش سوال كردم:اون جعبه مال كيه؟

پرهام با لبخند جواب داد:مال كسيه كه من دوسش دارم(اي پررو!)

-توش چيه؟

پرهام-يكم طاقت داشته باش.وقتي به دستش رسوندم تو هم ميبيني.

يه آن شك كردم كه منو ميگه يا نه.ولي رسيديم تو يه پارك البته پارك كه نبود بيشتر شبيه فضاي سبز بود تا پارك!چون پرنده هم پر نميزد!(اي بابا اين چرا منو مياره جاهاي خلوت؟؟!)

پياده كه شديم با حالت ناراحتي گفتم:من كه اينجا كسي رو نميبينم.ميخواي اون جعبه رو به كي بدي؟

پرهام-تو به من شك داري نازنين؟

-نه

پرهام-پس چرا منتظر كس ديگه اي هستي؟؟

فقط نگاش كردم،حرفي نزدم.ادامه داد:اين جعبه مال توئه

-مال من؟

پرهام-آره مال تو.تو كسي هستي كه من دوسش دارم ديگه

جعبه رو به دستم داد.درشو باز كردم و از سرويس طلا سفيدي كه مقابلم بود خيلي خوشم اومد!پرسيدم:ولي به چه مناسبت؟

پرهام-هديه دادن به عشق مناسبت نياز داره؟

-اينم حرفيه.ولي خيلي گرون به نظر مياد

پرهام-به قول رضا:در برابر عشق ناقابله!

-خب ديگه خودتو واسه من لوس نكن.مرسي خيلي خوشگل و دوست داشتنيه

پرهام-قابل شما رو اصلا نداره خانومي!

يكمي سرخ شديم كه نگه چرا عكس العمل نشون نميده!

بعد از چند لحظه سكوت كه به دليل نداشتن حرف براي زدن بينمون ايجاد شده بود پرهام گفت:نازنين

-بله؟

پرهام-خيلي دوستت دارم(الهي من به فداي اون عشقت!الآن جاي گفتن اين حرفاس آخه؟؟عيب نداره چون تويي نميزنم تو حالت،اين يه بار رو ازت ميگذرم!!)

با خنده جواب دادم:ميدونم اين ديگه گفتن نداره!

پرهام-ميدونستي؟؟كي بهت گفتم؟

-بيخيال پرهام.شوخي بامزه اي نيست.

پرهام-چشم.هرچي شما بگين!(آفرين پسر گل!)

-ساعت داري پرهام؟

پرهام-آره چرا؟

-ساعت چنده؟

پرهام-ساعت چهاره چرا؟

-واي ديرم شد.بايد برم ببخشيد

پرهام-خب كجا ميري من برسونمت؟

-نه زحمت ميشه.ميرم كلاس زبان،تا ساعت 6 اونجام.تو پارك هميشگي ميبينمت.

پرهام-كدوم آموزشگاه ميري بيام دنبالت؟

-آموزشگاه...شعبه دوم

پرهام-باشه به سلامت

-خدافظ

واسه كلاسم پنج دقيقه دير رسيدم ولي تو دلم در جواب استاد كه بازخواستم ميكرد گفتم:فداي سر خودم و پرهام!ولي به استادم يه چيز ديگه گفتم و توجيه كردم كه ترافيك بود و من نتونستم به موقع برسم!(ترافيك چه موقع؟؟ساعت چهار ترافيك كو آخه؟)بالاخره به هر زوري بود راضيش كردم كه ولم كنه و با بدبختي اون كلاس رو گذروندم!(پوف!راحتيدما!داشت درسته قورتم ميداد.حالا انگار يه ساعت تاخير داشتم!)

بعد از كلاس دم در آموزشگاه پرهام رو ديدم رفتم طرفش و گفتم:تو اينجا چيكار ميكني؟نميگي يكي ببينه؟

پرهام روشو ازم برگردوند و گفت:اين به جاي سلامته ديگه؟(واي اينم واسه من ناز ميكنه،من ديگه كي ام خدا!!)

-ببخشيد،سلام

پرهام-عليك سلام.گفتم هوا تاريكه تنها نري.اومدم مفتخر شم برسونمت خونه.

-خيلي متشكرم جناب آقاي پرهام آراسته!خوب شد؟(اه اه حالم از رفتار خودم بهم خورد!اين چي بود؟ناز كشي؟)

پرهام-خواهش ميكنم نازنين بانو(بانوو؟؟من كي بانو شدم؟)

-خب ديگه خودتو لوس نكن.بيا مفتخرت كنم.

پرهام-چشششم!(چه چشمي!چشمت بي بلا عزيزم!...بخشيد جو بود كه منو گرفت...شرمنده!)

پرهام-تو كلاس زبان چي ياد ميدن؟؟(اين الآن سوال بود؟نه...اين آلان سوال بود؟؟)

-چي ياد ميدن؟فرانسوي؟خب انگليسيه ديگه

پرهام-ترم چندي؟

-سيزده

پرهام-پس مونده تا به من برسي

-تو هم زبان ميري مگه؟؟

پرهام-مي رفتم قبل از اينكه برم كرج

-تا ترم جند خوندي؟

پرهام-تا ترم هيجده رفتم.پنج ترم مونده بود ديپلم تافل رو بگيرم ولي خورد تو ذوقم و ديگه نرفتم!

-پس من حالا حالا ها دارم تا به تافل برسم!ده ترم ديگه مونده هنوز!

پرهام-الكي كه نيست.تافله ها!!

-اه بحث درس رو بيخيال شو.من گرسنمه بيا بريم يه چيزي بخوريم.

پرهام-بريم كجا؟چلوكبابي؟رستوران؟يا ساندويچي؟

-بريم يه جايي كه من و تورو نشناسن چون حرف و حديث زياد ميشه

پرهام-باشه سوار شو.

با سوئيچش در رو باز كرد و سوار شديم.بعد از طي مسافت طولاني روبروي يه رستوران بزرگ و شيك وايساده بوديم.با تعارف پرهام كه ميگفت:"بيا پايين خانومي"پياده شدم و باهم به سمت رستوران رفتيم.

غذا رو سفارش داديم و بعد از اينكه غذا رو برامون آوردن شروع كرديم به خوردن.هنوز چند قاشقي نخورده بودم كه پرهام صدام كرد:نازنين؟

-هت؟

پرهام-ها نه،بله

-ببخشيد دهنم پر بود.بفرماييد امرتون؟

پرهام-آفرين حالا شد!ميگم موافقي يه صيغه محرميت بخونيم؟

داشتم نوشابه مي خوردم كه پريد تو گلوم و به سرفه افتادم!همونجوري كه سرفه ميكردم پرسيدم:چي؟صيفه واسه چي؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

      

 فصل يازدهم...قسمت دوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

پرهام-از حرف من تعجب كردي؟

-نه نوشابه بود پريد گلوم.صيغه واسه چي؟

پرهام-واسه اينكه به هم محرم شيم.

-پرهام،تو كه اينطوري نبودي.مامانمو گچيكار كنم؟به داداشم چي بگم؟

پرهام-كسي چيزي نميفهمه

-نه پرهام.اصلا كار درستي نيست.

پرهام-باشه هرجور دوست داري.

در سكوت غذامونو خورديم.تا بعد از غذا و حتي تا در خونه هم هيچكدوم حرف نزديم.موقع رفتن گفتم:خدافظ.با بي اعتنايي جوابمو داد.تعجب كردم چون هميشه لحظه خدافظي يه ابراز علاقه اي چيزي ميگفت ولي اين بار خبري از اين كارا نبود.من كه ميدونستم ناراحتيش به خاطر چيه.منم مثل خودش رفتار كردم.پياده شدم و گفتم:خدافظ.تا من رفتم كنار پاشو گذاشت رو گاز و تو يه لحظه از ديدم محو شد...هي خدا...يه عقلي به اين بده يه پولي هم به ما!با اينكه چندماه بود كه با هم بوديم ولي هنوز شماره همديگرو نداشتيم(قابل توجه بعضي دختران محترم كه با آقا رضا ميپرن!!مينا رو ميگم ديگه!)نميتونستم بهش زنگ بزنم.از دستش عصباني بودم كه چرا اون حرفا رو زده؟يعني واسه چي ميخواست محرمش بشم؟نكنه اينم از اوناشه؟تو همين فكرا بودم كه مامانم صدام كرد.

-بله مامان؟

مامان-تلفن با تو كار داره عزيزم گوشي رو بردار.

-كيه؟

مامان-ميناس

-باشه شما گوشي رو بذار من برميدارم

-سلام

مينا-سلام خوبي؟

-خوبم تو چطوري؟

مينا-زنده ايم...(پ نه پ قرار بود زنده نباشي!!)

-چرا به گوشيم زنگ نزدي؟

مينا-آخه با تلفن خونه زنگ زدم حوصله نداشتم شماره گوشيتو بگيرم

-ميدونستي خيلي تنبلي؟

مينا-به!زحمت كشيدي!تازه فهميدي؟

-نه ميدونستم الآن مطمئن شدم.

مينا-خب ديگه.من زنگ زدم بگم تو از دست مجنون ناراحتي؟

-نه چرا؟

مينا-آخه ديروز مجنون بهم گفت ليلي از دستم ناراحته شما از دلش در بيار.حالا چي شده؟اول زندگي دعواهاتون شروع شد؟

-مينا اصلا حوصلتو ندارم

مينا-خب بابا.خونسردي خودتو حفظ كن...حفظ كردي؟...حالا شمرده شمرده با خونسردي برام بگو چي شده كه از دست مجنون ناراحتي؟

-پسره وايساده جلوم بهم ميگه بيا صيغه محرميت بخونيم

مينا-خب؟

-ميگه تا به هم محرم شيم

مينا-خب؟

-خب و كوفت

مينا-خب؟

-خب و مرض!(اه چقدر ميگي خب؟بسه بابا!)

مينا-آي چقدر دلت ميخواد فحش بدي ها

-آخه هي خب خب ميكني

مينا-آخه ايني كه گفتي دليل نميشه.بدبخت پشنهاد داده.تو چي گفتي؟

-خواستم بگم غلط اضافي كردي.ولي نگفتم.سكوتو ترجيح دادم تا اينكه يه چيزي بگم كه بعدا پشيمون شم.

مينا-آفرين.ولي ميتوني بگي بياد خواستگاريت!

-مينا تا حالا به سن من فكر كردي؟من هنوز بيست و دو سالم هم نشده.از الآن زوده.

مينا-ببين ايني كه ميگم فقط نظر منه.روش فكر كن.به اون ميگي بياد خواستگاريت بعد به مامانت و رسول(داداشم)ميگي حالا حالا ها قصد ازدواج نداري.پرهامم ميگه صبر ميكنه.اونام مجبورن يه عقدكنوني يه صيغخ اي چيزي براتون بگيرن تا بعد كه جشن عروسيتون رو برگزار كنن ايشالا!تازه از اين موش و گربه بازي هم خلاص ميشين!

-اگه رسول نذاشت صيغه بخونيم چي؟اون خيلي غيرتيه

مينا-مثلا داداشته ها.خوبيه خواهرشو ميخواد.اگه نذاره كه ديگه اسمشو نميشه برادر حكذاشت.ميزاره اما بعد از تحقيقات در مورد آقاي مجنون!

-فغلا كه با پرهام قهرم.اون بايد بياد منت كشي!

مينا-قهر كار بچه هاس عزيزم.ميخواي بهش بگم بياد منت شما رو بكشه؟

-تو چطوري ميخواي بگي؟؟

مينا-من كه نميگم.رضا ميگه.اون شمارشو داره.

-نه نميخواد.خودش عقل داره ميدونه بايد بياد منت كشي!

مينا-هرطور دوست داري.

-كاري نداري؟

مينا-نه باي

-باي.

به حرفاش كه فكر كردم ديدم بد هم نميگه.فكر جالبي بود!

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

فصل يازدهم...قسمت سوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

فرداش داشتيم با مينا تو كوچه قدم ميزديم تا به خونه برسيم.پرهام اومد جلومون و يه شاخه گل به من داد(چرا پسرا وقتي ميخوان معذرتخواهي كنن گل ميدن؟اونم يه شاخه؟؟)و گفت:نازنين...منو ببخش.(آخي...بميرم!)

مينا اومد وسط و گفت:خب من ميرم تا ليلي و مجنون راحت دل و قلوه هاشونو عوض بدل كنن.

-تو كه خودي هستي ميتوني وايسي

مينا-نه من فرار رو بر قرار ترجيح ميدم الآن!

پرهام-منو ميبخشي؟

-آره

پرهام-ديگه از دستم ناراحت نيستي

-از اول هم نبودم

پرهام-چرا از حرفم ناراحت بودي

-نه فقط جا خوردم

پرهام-خب...يعني تو ميخواي همينجوري دوست بمونيم؟

-ببين من و تو دوست نيستيم چون دوستا شماره همديگرو دارن(ولي دروغه !وقتي يه پسر و دختر باهم رفت و آمد دارن ميشه چي؟ميشه دوستي ديگه)ولي در مورد پيشنهادت بايد يه طوري باشه كه مادرم و برادرم هم خبر داشته باشن

پرهام-مثلا چطوري؟

-مينا اين راهو پيشنهاد داد كه تو بياي خواستگاري من ولي نه من تورو ميشناسم نه تو منو.بعد ميگيم بايد بهتر همديگرو بشناسيم اونام يا نامزدي ميگيرن واسمون يا در حد ابتدايي صيغه محرميت ميخونن!

پرهام-اينم حرفيه.تو اينطوري راضي هستي؟

-آره

پرهام-پس منم راضيم.حالا كي بيايم واسه امر خير؟

-امر خير شماس.من بايد بگم كي بياين؟بايد با مامانم و رسول هماهنگ كنين.

پرهام-رسول كيه؟

-داداشم ديگه

پرهام-باشه ولي اين آقا رسول رو كجا ميشه پيدا كرد؟

-تو مفازه اش!

پرهام-آدرس؟؟

-خيابون...بوتيك...آقاي الفتي!

پرهام-باشه

داشتيم حرف مي زديم كه مينا اومد پيشمون:خب ليلي و مجنون حرفاشونو زدن؟

پرهام-آره زديم

مينا-خب!ما هم دعوت كنين ها!

-واسه چي؟

مينا-واسه هموني كه داشتين نقشه اشو ميكشيدين!عروسي ديگه!

-عروسي كدومه؟

مينا-عروسي ليلي و مجنون ديگه

-آي نميري مينا

پرهام-چشم مينا خانوم شما دعوتيد از الآن

-پرهاااام

پرهام-نازنييييين

-تو ديگه حرص منو در نيار.زورم به اين نرسه به تو خيلي ميرسه!

پرهام-باشه چشم.اصلا ما زيپمونو ميكشيم!

مينا-آخي چه زن ذليل!

پرهام-چيكار كنيم ديگه؟زن ذليليه

مينا-آقا پرهام به رضاي ما هم يكم زن ذليلي بياموزيد لطفا.اصلا حرف گوش نميده.بايد حتما يه فصل خوب كتك بخوره تا گوش كنه.

پرهام-كتك هم ميخوره؟اين خودش آخر زن ذليليه خب!

مينا-كتك به چه كارم مياد؟بايد حرف شنو باشه.راستي نازي واي به حالت منو واسه مراسم خواستگاري خبر نكني!

-آش بي نخود ميشه؟

مينا-خب نه

- پس خواستگاري هم بدون تو نميشه!

مينا-اون كه معلومه!

-چه به خودش گرفت!

مينا- به خودم نگيرم چيكار كنم؟

-هميين!!

مينا-اگه رضايت ميدين تا بريم!

پرهام-برسونمتون؟

مينا-من ترجيح ميدم پياده برم.

پرهام-هوا سرده

مينا-نه من دوست دارم

پرهام-نازنين بانو شما مياين؟

مينا به جاي من جواب داد:ليلي با مجنون ميره.برو ليلي جان!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 



roman گاهي خوشي گاهي غم (6)
roman گاهي خوشي گاهي غم (6)
مشاهده ادامه مطلب roman گاهي خوشي گاهي غم (6)
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

  رمان تو آرزوي مني (1)

رمان تو آرزوي مني (1)

مقدمه
چقدر دلتنگم، دلتنگ روزهاي گذشته، خاطرات سال هاي با هم بودن، در كنار هم زيستن بدون اينكه از احساساتم خبر داشته باشي ، باور كن من تمام سَعيَم رو به كار بردم تا به تو به چشم ديگري نگاه كنم، ولي موفق نشدم.
وقتي تلاش كردم تا به تو نشان دهم دوستت دارم، با سنگ دلي تمام من را پس زدي، مني كه در آرزوي تو بودم، را ترد كردي.
تازگي ها با كوچك ترين تنهايي به ياد آن سالها مي افتم و آرامشي كه دارم را بهم مي ريزم.
***
فصل اول
قسمت اول
توي ترافيك با فرزاد حرف ميزدم اگه فرزاد كنارم نبود مطمئناً حوصله ترافيك رو نداشتم. با صداي فرزاد به خودم اومدم كه با ناراحتي گفت:
- بعد از اين چند سال دوستي من رو لايق نمي دوني كه بگي مشكلت چيه كه اينقدر داغوني. - فرزاد خواهش مي كنم تو مثل برادرمي، اگه حرفي بهت نمي زنم براي اين نيست كه تو رو دوستم نمي دونم، نگفتم چون فكر مي كردم اگه چيزي بگم فكر مي كني من ديونه شدم كه هنوز به عشقم فكر مي كنم. - تو هنوز به مهشيد فكر مي كني؟ - سعي كردم فراموشش كنم، فكر مي كردم موفق شدم تا اينكه چند روز پيش شنيدم قراره برگرده تهران. - فكر مي كردم ديگه احساسي بهش نداري. - توي اين چند سال خيلي كم به فكرش افتادم، سعي كردم واقع بين باشم و توي رويا اون رو كنار خودم حس نكنم، مهشيد نمي خواست با من باشه و من نمي تونستم مجبورش كنم با من بمونه. - يادته چند بار بهت گفتم چرا دنبالش نمي ري ولي تو مي گفتي پس غرورم چي ميشه. - مي دوني چند بار تلفني ازش خواستم فكر جدايي رو از سرش بيرون كنه، ولي مهشيد قبول نكرد. - شايد اگه مي رفتي پيشش فرق ميكرد. - اون گفت هيچ احساسي بهم نداره، گفت نمي تونه با خودش كنار بياد كه با من باشه، تو مهشيد رو نمي شناسي اون هميشه توي حرفاش صداقت داشت معمولاً يا حرفي نمي زد يا اگه حرف ميزد دروغ نمي گفت، حتي اگه اون حرف به ضررش تموم مي شد. فرزاد با بي حوصلگي به ماشين هاي توي ترافيك زل زد نمي دونم چرا دلم مي خواست حرف هاي دلم رو به كسي بزنم: - اوايل جدايي مون توي اتاقش پرسه مي زدم، اگه اتاقش نبود بي شك من از دلتنگي مهشيد ديونه مي شدم ، نمي خوام بگم يه عاشق واقعي هستم چون مهشيد عشق من رو باور نكرد و يا نمي خواست باور كنه. فرزاد با تعجب برگشت بهم زل زد و گفت: - سيگار مي كشي؟ - مدتي مي شه كه سيگار مي كشم اينجوري مي خوام خودم رو آروم كنم ولي وضع بدتر ميشه چون پشت سيگار كشيدن به سالهاي گذشته بر مي گردم، سالهايي كه همه در كنار هم زندگي مي كرديم بدون كوچكترين دغدغه روزها رو سر مي كرديم، دقيقاً يادم نيست كي احساسم نسبت به مهشيد عوض شد، كم كم احساس كردم دوستش دارم شايد اشتباه كردم كه به كسي كه به چشم برادر نگاهم مي كرد دلبسته شدم. - زياد بهش فكر نكن، ببين من رو تا حالا دو سه بار تا نامزدي پيش رفتم ولي هنوز مجردم، من خودم رو هرگز درگير عشق نمي كنم، عشق چيه. - شايد تو هم روزي عاشق بشي، پس اينقدر با اطمينان نگو من خودم رو درگير عشق نمي كنم. وقتي در خونه فرزاد اينا نگه داشتم با لبخند گفت: - ممنون كه مثل هميشه رسونديم خونه، بيا بريم خونه. - حوصله ندارم، شايد فردا يه سري بهت زدم. وقتي دوش گرفتم، مثل چند روز پيش به اتاق مهشيد رفتم روي تختخوابش دراز كشيدم، اين دو هفته بعد از چند سال دوباره به اتاقش اومدم، بعد از رفتن مهشيد تا يك سال با اينكه از دستش عصباني بودم ولي چند باري توي اتاقش رفتم ، وقتي با اين حس كه ديگه مهشيد برنمي گرده كنار اومدم در اتاقش رو قفل كردم و سعي كردم با اين واقعيت كنار بيام كه همه چيز تموم شده و من بايد زندگي كنم و ديگه بهش فكر نكنم.
به سمت كتابخونه كوچك مهشيد رفتم، ديوان حافظي كه تولد 16 سالگيش بهش هديه دادم رو دستم گرفتم وقتي صفحه اول رو نگاه كردم يادم افتاد كه با چه شوقي نوشته بودم:
هميشه بهترين باش، تولدت مبارك.
وقتي خواستم ديوان حافظ رو سر جاش بزارم كنارش جعبه منبت كاري ديدم كه بابا براي تولد 17 سالگي به مهشيد هديه داده بود وقتي ديدم قفلش بازه تعجب كردم، كنجكاو شدم ببينم چيزي توش هست يا نه دوست داشتم عكس هاي مهشيد باشه، وقتي در جعبه رو باز كردم چند قطعه زيور آلات طلا توي جعبه بود كه زير اونها يه دفتر با جلد سورمه اي قرار داشت، كنجكاو شدم ببينمش، اولين صفحه رو باز كردم دست خط مهشيد رو شناختم كه نوشته بود:
همدم من دفترم.

فصل اول
قسمت دوم
* همدم من دفترم.
سلام همدم من، نمي دونم چرا چند وقتي هست كه مي خوام باهات درد دل كنم و حرف هاي ناگفته رو به تو بگم چون مطمئنم بين خودمون مي مونه، حرف هايي كه حتي به عزيز ترين كسم مادرم هم نمي تونم بگم، شايد چون مي دونم در برابر بعضي از كارها و اتفاقاتي كه رخ ميده نارحت ميشه و يا عكس العملي نشون ميده كه كم كم توي رابطمون تاثير بذاره.
نوشته هاي توي دفتر تاريخ نداشت با خودم گفتم حتماً مهشيد دلتنگي هاش رو نوشته براش مهم نبود تاريخ بزنه، ولي مطمئن بودم مربوط به بعد از 17 سالگي مهشيد ميشه اون سالي كه احساسم بهش عوض شده بود. با عجله از اتاق مهشيد بيرون زدم و به اتاق خودم رفتم روي تخت دراز كشيدم و شروع كردم به خوندن دفتر.
- مهشيد صبر كن، كجا ميري؟
صداي پريسا رو از پشت سرم مي شنيدم ولي توجهي نمي كردم و به راهم ادامه دادم، فكر نمي كردم پريسا با دارو دسته وحيد رابطه داشته باشه و با يكي از اونها دوست شده باشه. توي محله ما دارو دسته وحيد مشهور بودن البته بين دخترهاي دبيرستان بيشتر. هميشه سر راه دخترهاي دبيرستان صف مي كشيدن و با اونها طرح دوستي مي ريختن، تازگي ها يكي از اونها كه از همه پرو تر بود چند باري متلك بارم كرده بود، تصميم گرفته بودم اگه بار ديگه مزاحمم شد باهاش برخورد كنم، ولي مي دونستم جرات اين رو ندارم كه باهاش برخورد كنم، از يكي از بچه هاي دبيرستان شنيده بودم وحيد به دوست دخترش تجاوز كرده و براي اين كار مدتي بازداشت بوده ولي با پول قضيه رو فيصله داده، پريسا دستم رو كشيد با عصبانيت گفت:
تو چت شده؟
با نگراني پشت سرش رو نگاه كردم و گفتم:
پريسا داوود پسر خوبي نيست، نمي دونستم مي خواي اون عوضي رو ببيني.
پريسا با تعجب گفت:
داوود كيه؟ دوستم اسمش فرزاده.
با جديت گفتم:
بهت دروغ گفته، تو تازه به اين محل اومدي نمي دوني اون چه جونوريه.
بعد دستش رو كشيدم و گفتم:
بيا بريم اونا پسر هاي خوبي نيسن.
پريسا از حرف هاي من ترسيده بود، با ترس گفت:
اگه تو باهام نبودي چي مي شد؟
- مگه من نگفتم هيچي از اين دوستي ها عايدت نمي شه. - خوب مي خواستم منم از بقيه كم نيارم و يه بار تجربه كنم. از پارك بيرون اومديم تا به ايستگاه برسيم براش جريان دوست دختر وحيد رو تعريف كردم، تا روي صندلي ايستگاه نشستيم اتوبوس رسيد، بعد از نيم ساعت هنوز توي مسير بوديم با بي حوصلگي گفتم:
- خدا رو شكر داوود من رو نديد، انگار بهم الهام شده بود كه قبل از اومدنش يه دفعه تشنم شد و تو رو تنها گذاشتم - از پشت سر ديدت، منم كه از رفتنت تعجب كردم گفتم انگار براي دوستم مشكلي پيش اومده بايد برم ولي از دستم كفري شد، عجيبه چرا دنبالمون نيومد؟ - حتماً توي پارك يه كيس جديد به تورش خورده، اگه دوباره بهت زنگ زد جوابش رو نده. - يه جوري ردش مي كنم، ميگم برادرم شك كرده، چه طوره؟ با استرس به تاريكي هوا نگاه كردم و گفتم:
- بد نيست، تو رو خدا پارك قحط بود كه اينجا قرار گذاشتي تا ما برسيم خونه شب شده. - من گفتم نمي خواد با اتوبوس بريم طول مي كشه ولي تو گفتي با اتوبوس اطمينانش بيشتره. تازه يادم اومد از پريسا بپرسم:
- تو كه اسمت رو بهش نگفتي؟ - نه، گفتم اول بايد ببينمت بعداً اسمم رو بهت مي گم. - حالا از كجا شماره خونتون رو پيدا كرده؟ - نمي دونم، ما كه الان 3 ماه اين محل اومديم، به جز تو هم با كسي دوست نشدم. با ناراحتي گفتم:
- ولي من به كسي شماره ات رو ندادم. - فهميدم، فكر كنم دختر خانواده اي كه قبلاً توي خونه ما ساكن بودن با يكي از اينا دوست بوده. - شايد تو راست بگي. دوباره به تاريكي هوا نگاه كردم، دچار دلشوره شدم چون هيچ وقت تا اين وقت شب بيرون نبودم، رو به پريسا گفتم:
نبايد بعد از مدرسه قرار ميزاشتي، تا برسيم خونه ساعت 9 شب شده.
پريسا با بي خيالي گفت:
با خونه كه تماس گرفتي كه دير ميري، ديگه چرا نگراني؟
- خونواده من مثل خونواده تو نيستن، بابا حاجي بدش مياد تا اين وقت بيرون باشم. - بچه كه نيستيم، الان 17 سالمونه، بگو براي تحقيق رفتيم كتابخونه براي همين دير شد. اتوبوس سر ايستگاه نگه داشت، با عجله گفتم:
- زود باش پياد شو. با عجله راه مي رفتيم تا زودتر برسيم خونه، يه دفعه يه موتور سوار جلومون پيچيد، پريسا داد زد:
چته مگه سر اوردي؟
در حالي از طرز داد زدن پريسا خندم گرفته بود گفتم:
سعيد چرا اينجوري مي كني نمي گي ما مي ترسيم.
پريسا گفت:
مگه تو اين آقا رو مي شناسي؟
سعيد اجازه نداد جواب پريسا رو بدم سريع گفت:
صبر كن ببينم تا اين وقت شب كجا بودي؟
- اِ... به مامان گفتم كتابخونه ميرم. سعيد با اخم گفت:
- تا اين وقت شب؟ - با اتوبوس اومديم دير شد. از موتور پياده شد و كنارمون راه مي اومد اول پريسا رو رسونديم، تا پريسا رفت خونشون، سعيد گفت:
واي واي همين دوست زبون دارز رو كم داشتي كه اونم پيدا كردي.
به بازوش زدم و گفتم:
لوس، موتور خودته؟
- آره به زور، بابا رو راضي كردم تا خريدم. - خوب چرا مثل برادرت ماشين نخريدي. - چون با موتور حال مي كنم. كليد انداخت رفتيم تو، وقتي وارد سالن شديم مامان با رنگ پريده اومد طرفم، يه دفعه يه كشيده زد توي صورتم، سعيد با تعجب گفت:
مامان خانم.
اشك توي چشم هام جمع شده بود، گيج شدم اصلاً باور نمي كردم از مامانم كشيده بخورم فكر تبيه بودم ولي نه اين مدلي. به سرعت به سمت اتاقم رفتم در رو محكم بستم و روي تختم افتادم نمي فهميدم يعني براي دير اومدن بايد سيلي بخورم، به سرعت بلند شدم رفتم و در اتاقم رو قفل كردم تا كسي مزاحمم نشه.
صداي سعيد از پشت در اومد كه مي گفت:
مهشيد در رو باز كن.
ولي من اهميتي ندادم كه چي مي گه، دوباره شنيدم كه مي گفت:
خواهش مي كنم خواهر كوچولو.
بالشت زير دستم رو برداشتم به طرف در بسته اتاق پرت كردم، زير لب گفتم :
دست از سرم بردار، من خواهر هيچ كس نيستم.
هق هق گريم بيشتر شد، من فقط يه برادر داشتم "محمد". برادري كه الان زير خروار ها خاك دفن شده، ياد محمد گريم رو بيشتر كرد اگه الان زنده بود 15 سالش بود، ولي حيف كه وقتي به دنيا اومد نارسايي قلبي داشت و تا سن 7 سالگي بيشتر عمر نكرد، وقتي براي اولين بار اسمم رو نوشت رو هيچ وقت فراموش نمي كنم، اون حتي نتونست تا آخر سال درسي مدرسه بره چون 25 فرودين ماه فوت كرد. صداي سعيد از فكر بيرونم كشيد؛ مهشيد گوشي رو بردار، با تو كار دارن.
نمي خواستم جواب بدم ولي بعد فكر كردم شايد پريسا يا الهام باشه، با صداي كلفتي كه نتيجه گريه بود گفتم:
بله
صداي سعيد توي گوشي پيچيد:
من به مامان خانم گفتم توي كتابخونه ديدمت بعد با همديگه رفتيم بيرون يه دوري زديم، تو هم همين رو بگو.
از مهربونيش گريم گرفت:
ممنون سعيد.
سعيد جدي گفت:
- خواهش مي كنم ولي بار آخري باشه كه اين كار رو كردي، الان هم بيا بيرون، وقت اومدن باباست . - اگه تو رو نداشتم چي كار مي كردم. - لازم نيست چاخان كني. بعد به شوخي گفت:
كم حرف بزن الان خرج موبايلم زياد ميشه.
بعد از قطع كردن تلفن از اتاق بيرون زدم، توي آينه دستشويي به چشم هاي قرمزم كه از شدت گريه ورم هم كرده بودن نگاه كردم خيلي بي ريخت شده بودم، چند بار آب سرد به چشم هام زدم ولي فايده نداشت، به فكرم رسيد اگه بابا حاجي گفت چرا چشم هات قرمزه مي گم سرماخوردم.
هميشه رأس ساعت 9:30 شام مي خورديم ، وقتي وارد آشپزخونه شدم به بابا حاجي و سيامك سلام كردم، پشت ميز نشستم، بابا حاجي وقتي متوجه ام شد گفت:
چرا چشم هات قرمزه؟
با صدايي كه از گريه تو دماغي شده بود گفتم:
فكر كنم سرما خوردم، چون صدام هم گرفته.
سعيد به شوخي گفت:
واي از اينجا پاشو؟
با تعجب گفتم:
چرا؟
صورتش رو با حالت بامزه اي ازم برگردوند و گفت:
چون نمي خوام سرما بخورم.
براش شكلكي در اوردم و گفتم:
لوس.
مامان سر جاي هميشگي روبروم نشسته بود، با مهربوني برام غذا كشيد، زير لب گفتم:
ممنون.
سيامك رو به سعيد گفت:
فردا كلاس داري؟
سعيد در حال جويدن غذا گفت:
نه، چرا؟
- خواستم بگم بري عزيز رو بياري اينجا، خودم بيكار نيستم. - باشه ميرم. رو به سعيد گفتم:
منم ميام باهات، دوست دارم مستانه رو ببينم.
سيامك گفت با اخم گفت:
مگه تو مدرسه نداري؟
از حرفش لجم گرفت:
خوب بعد از مدرسه ميريم.
- نميشه تا برين كرج و برگردين آخر شب شده. - خوب نميرم. سعيد خنديد و گفت:
مهشيد ناراحت نشو چون مستانه رو با خودم ميارم.
سيامك جري شد وگفت:
سعيد.
بابا حاجي گفت:
بچه ها چرا امشب همش با هم بحث مي كنيد مثلاً داريم غذا مي خوريم.
بعد از شام طبق معمول ظرف ها رو شستم وقتي خواستم برم اتاقم سعيد گفت:
مهشيد بيا اينجا بابا كارت داره.
از ترس سنگ كوب كردم، نكنه فهميده من رفتم پارك، با ترس و لرز رفتم توي سالن وقتي لبه مبل نشستم گفتم:
با من كاري داشتين؟
بابا حاجي با مهربوني گفت:
اگه حالت خوب نيست بيا ببرمت دكتر؟
از مهربونيش دلم آشوب شد، هميشه فكر مي كنم بهترين پدر دنياست.
ممنون حالم اونقدر بد نيست كه برم دكتر.
تسبيحش رو روي ميز گذاشت و گفت:
اگه تا فردا خوب نشدي حتماً با مامانت برو دكتر.
وقتي روي تختم دراز كشيدم به اين فكر كردم كه اگه بابا حاجي ناپدري بدي بود روزگارم چه جوري مي شد، درسته تا وقتي كوچيكتر بودم زياد سازگار نبودم ولي اين دو، سه سال كه دركم بيشتر شده بود، فهميدم بابا حاجي مثل يه پدر واقعي برام بود حتي بيشتر از پسرهاي خودش مراقبم بود ، من هم سعي كردم دختر خوبي باشم، چيز زيادي از پدرم يادم نمياد وقتي من چهار ساله، محمد يك ساله بود فوت كرد.
***
با خودم فكر كردم دلم نمي خواست مهشيد بره خونه عمو، چون مي دونستم مسعود چه حسي بهش داره و زن عمو چشم ديدن مهشيد رو نداره، طاقت نداشتم ببينم مسعود به چشم هاي مهشيد زل بزنه و بگه چرا اينقدر كم مياي خونمون دقيقاً همين حركت رو يه دفعه كه با سعيد و مهشيد رفته بوديم انجام داده بود و من با حرص يه گوشه نشستم و تمام مدت به اين فكر مي كردم كه دفعه ديگه به هر طريقي نمي زارم مهشيد بياد اينجا.

امروز صبح با صداي مامان بيدار شدم، خودم رو به خواب زدم، هنوز از دستش دلگير بودم.
گلم بيدارشو، حالت خوب نيست؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
مي خوام بيشتر بخوابم، چون درسي براي امروز ندارم.
مامان پيشونيم رو بوسيد و گفت:
بابت ديشب معذرت مي خوام، ترسيدم برات اتفاقي افتاده باشه آخه تو هيچ وقت تا اون وقت شب بيرون نبودي، خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم، تحمل اين رو ندارم برات اتفاق بدي بيوفته.
پتو رو سرم كشيدم اشكام ناخوداگاه پايين ريختن، مامان بعد از چند سال نذر و نياز من رو به دنيا اورده بود، بعد از اينكه محمد رو از دست داد ديگه تحمل حتي گريه كردن من رو هم نداشت اون خيلي دوستم داشت، من هم توي دنيا از همه بيشتر مامان رو دوست داشتم، مي ديدم براي آسايش و رفاه من از هيچ كاري كوتاهي نمي كنه، و هميشه مراقبم هست تا اتفاقي برام نيافته، اون حق داره چون ميترسه من رو هم از دست بده.
وقتي صداي در رو شنيدم فهميدم مامان بيرون رفته فوراً بيرون رفتم از پشت سر بغلش كردم و گفتم:
دوستت دارم.
مامان با خنده گفت:
چون هنوز صورتت رو نشستي نمي بوسمت.
ساعت 11 بود كه تلفن توي سالن زنگ خورد چون نزديك تلفن بودم جواب دادم:
بله.
- سلام دخترم حالت خوبه؟ - سلام، خوبم مرسي. - ديگه مريض نيستي؟ - نه انگاري خوب شدم. - كاري نداري، به مامانت سلام برسون. مامان ملاقه به دست بالاي سرم ايستاده بود با تعجب گفت:
كي بود؟
در حالي كه بلند شدم تا آماده بشم برم مدرسه گفتم:
بابا حاجي مي خواست ببينه حالم خوبه.
وقتي لباس مدرسه پوشيدم با صداي بلندي به مامان گفتم:
خدافظ مامان.
مامان آستين مانتوم رو كشيد و گفت:
كجا بايست نهار بخور.
سلام .
به عقب برگشتم ديدم سيامك با لباس هاي خونه از پشت سرم رد شد و وارد آشپزخونه شد.
مامان جواب داد:
سلام پسرم.
بدون توجه به سيامك گفتم:
مامان ديرم ميشه، بايد برم دنبال پريسا.
مامان دستم رو كشيد و گفت:
اين دوسه ماه همش از زير نهار خوردن در ميري، خوب به دوستت بگو اون بياد دنبالت.
سريع برام ناهار كشيد و جلوم گذاشت، به سيامك كه داشت براي خودش چايي مي ريخت نگاه كردم، به عقب برگشت و گفت:
چيه؟
با پرويي گفتم:
تعجب مي كنم خونه اي چون ديشب گفتي فردا سرم شلوغه.
به اپن تكيه داد و گفت:
كارهام رو خونه انجام مي دم، مشكلي داري؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
نه.
خيلي زود دست از غذا خوردن كشيدم مامان به سرعت گفت:
- تو كه چيزي نخوردي. - مامان به خدا گرسنم نيست. سيامك گفت: - بشين بخور خودم مي برمت مدرسه. با تعجب پيش خودم فكر كردم انگار سيامك هم آدمه تازگي ها مهربون شده، هميشه فكر مي كردم فقط سعيد مهربونه چون سيامك خيلي جدي و پر اخم و تخم بود. سيامك آماده شد و رفت تا ماشين رو بيرون ببره، توي اين فاصله زنگ زدم پريسا و گفتم من دارم با ماشين ميام دنبالت.
وقتي سوار ماشين شدم سيامك گفت:
مشاهده ادامه مطلب رمان تو آرزوي مني (1)
تاريخ: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۶  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: محمد

درباره وبلاگ

سلام اسم من محمدو وبلاگ برا كسايي گذاشتم كه ميخوان بيشتر بدونند
آخرين مطالب
» roman گاهي خوشي گاهي غم (8)
» ادريس19
» roman گاهي خوشي گاهي غم (7)
» ادريس18
» roman گاهي خوشي گاهي غم (6)
» رمان تو آرزوي مني (1)
» roman گاهي خوشي گاهي غم (5)
» Atomix Virtual DJ PRO 7.0.5 (b370) Incl Crack
» كــــــافهـ نفـــــــس (6)

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



1384

1384

http://1384.zaminblog.com

پارس

پارس

پارس

سلام اسم من محمدو وبلاگ برا كسايي گذاشتم كه ميخوان بيشتر بدونند

پارس

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog