roman گاهي خوشي گاهي غم (8)
فصل سيزدهم...قسمت دوم
--------------------------------------------------------------------------------
صداي آهنگ گوشيم منو متوجه كرد كه صبا خانوم دارن تماس ميگيرن!
-الو؟سلام
صبا-سلام نازي جون...ببخشيد مزاحم شدم.گوشي رو ميدي به مينا؟
-آره گوشي
مينا-سلااااام صبا خانوم.چه عجب يادي از ما كردين.كجا بودي تا حالا؟
صبا-سلام بر تو اي عاشق دل خسته!!نميپرسم چطوري چون ميدونم داغوني.خواستم تسليت بگم فقط.چه خبرا؟
مينا-هيچي
صبا-مينا ميدوني چي شده؟
مينا-نه نميدونم
صبا-علي بهم گفت دوسم داره.واي مينا نميدوني وقتي اينو بهم گفت خواستم جلوش غش كنم!اشك تو چشام جمع شده بود...خلاصه وضعيتي داشتيم غيرقابل توصيف!باورم نميشد خودش باشه،خيلي خيلي عوض شده بود!يه روز تموم حرفاي عاشقانه واسم زد.بهش ميگفتم:علي مطمئني سرت به جايي نخورده؟نه به قبلنات نه به حالا!اونم ميگفت:من تازه شناختمت.تازه فهميدم كه دوستت دارم.واااي مينا نميدوني چه حالي داشتم!
مينا-خيله خب بابا خودتو جمع كن!
صبا-خب حالا يكم هم تو بحرف همش من فك زدم!
مينا-آخه تو اين موقعيت من حال حرف زدن ندارم.اي كاش من و رضا هم...
صبا-كدوم موقعيت؟چرا اينقدر خودتو عذاب ميدي؟بيخيال!شادباش.در ضمن مينا خانوم من اين حرفا رو نزدم كه ناراحتت كنم و پز بدم.خواستم سرگرمت كنم.
مينا-من اين روزا همش تو فكر رضام.نميدونم داره چيكار ميكنه،نميدونم كجاس؟واقعا ديگه خسته شدم از بي اون بودن!
صبا-يادته بهم گفتي به علي بگم دوسش دارم؟
مينا-آره چطور مگه؟
صبا-من اينكارو نكردم.اصلا بهش اهميت ندادم.حتي ديگه وقتي خونمون ميومد باهاش دست نميدادم.اينقدر كم محلش كردم تا خودش اومد جلو.
مينا-يعني پيشنهاد من اشتباه بود؟
صبا-پ نه پ درست بود.آره ديگه اشتباه بود.تو هم زيادي به آقا رضا محبت كردي.چپ رفتي راست رفتي بهش گفتي دوستت دارم،آخرش دلشو زدي اونم انداختت دور...
مينا-منم اينو تازه فهميدم...
صبا-مينا،ميگم شمال خيلي خوش گذشتا.كاش دوباره ميتونستيم اونجوري بريم سفر.
مينا-آره ولي حيف كه ديگه نميتونيم!
صبا-اااه تو چقدر نااميدي دختر.منم از زندگي نااميد كردي.بيچاره به نازنين.الآن ميفهمم كه از دست تو غرغرو چي ميكشه!
مينا-باشه بابا.كاري نداري؟
صبا-چرا يه كار دارم:رضا رو ديدي بهش بگو "سكوت سرد فاصله ها تنم را مي لرزاند،به ياد روزهايي كه بودنت را نفهميدم"
مينا-صبا؟تو دوباره توصيف و شاعر بودنت گل كرد؟
صبا-آره بابا.من شاعرم.كلي هم مشهور شدم.تو خبر نداري؟
مينا-واه واه!خانوم شاعر!
صبا-خب ديگه زيادي مزاحم شدي.برو.خدافظ
مينا-خدانگهدار!
--------------------------------------------------------------------------------
فصل سيزدهم...قسمت سوم
--------------------------------------------------------------------------------
-خوبه كه حداقل صبا تونست تورو بخندونه!
مينا-چهره ام خندونه.از دلم خبر نداري كه اين حرف رو ميزني
-مينا،كم از اين حرفا بزن.منم نااميد كردي از زندگي.بابا من هنوز جوونم،آرزو دارم!
مينا-پس سعي كن كمتر دور و بر من آفتابي شي كه واگير من بهت سرايت نكنه
-منظورم اين نبود.اشتباه متوجه شدي
مينا-نازنين،من از ترحم خوشم نمياد.اگه واسه دلسوزي مياي پيشم،تعارف نكن.من كه مجبورت نكردم وقتتو با من بگذروني.ميتوني نياي
ديگه داشت كفرمو در مياورد،بايد بهش نشون ميدادم كه داره اشتباه فكر ميكنه.خواستم بزنمش ولي دلم نيومد.دستمو آوردم پايين
مينا-بزن نازي.منتظر چي هستي؟تو هم دق دلتو سر من خالي كن.همون كاري كه رضا باهام كرد.همون كاري كه خدا باهام كرد...زد زير گريه و رفت نشست لبه پنجره.رفتم كنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو شونش.دستمو پس زد.
-از دستم ناراحتي؟به خدا منظورم اوني نبود كه تو فكر كردي.خواستم بهت بفهمونم كه من واسه ترحم نميام پيشت.ميام اينجا چون تو بهترين دوستمي...در واقع تنها دوستمي.تنها كسي كه تا حالا پشتم بوده،تا حالا تو همه چي كمكم كرده،من نميتونم ببينم دوستم اينجوري ناراحت زندگي ميكنه و من دست رو دست بذارم و نگاش كنم.مينا تو دوست مني...من تورو دوست دارم...وقتي تورو اينجوري ميبينم ناراحت ميشم...
منم افتادم به گريه كردن.اشكامو پاك كردمو گفتم:تو خودتو بذار جاي من،اگه اين اتفاق واسه من ميوفتاد چيكار ميكردي؟
فقط صداي هق هق گريش بود كه شنيده مي شد.دوباره سوالمو تكرار كردم.
مينا-منو ببخش نازي...اشتباه فكر كردم.من از همه دنيا عصباني ام
.تو عصبانيت حرف زدم.ببخشيد
-وظيفه دوست اينه كه دوستشو ببخشه.حالا بگو ببينم اگه اين اتفاق واسه من ميوفتاد تو اين كارا رو نميكردي برام؟
مينا-معلومه كه ميكردم.حتي بيشتر از اينا
لپشو كشيدم و گفتم:ديدي دوست گل خودمي؟
بينيشو بالا كشيد.من خنديدم و گفتم:اين كاري كه ميكني اصلا درست نيست!
مينا-كدوم كار؟
-اينكه بينيتو بالا ميكشي!!داري با نيروي جاذبه مقابله به مثل ميكني؟؟اون زورش زيادتره تو ميبازي (!!)دوباره سرازير ميشه!!!!
زد زير خنده و بالششو زد به من.
-ديدي منم تونستم بخندونمت؟
مينا-مگه ميشه شما نتونين؟
چند دقيقه اي به سكوت گذشت كه مينا گفت:نازي؟
-ها؟
مينا-من اگه تورو نداشتم چيكار ميكردم؟
-دور از جونت سينه قبرستون بين يه مشت خاك بودي!
مينا-آره واقعا...اگه تو نبودي من تا حالا دو سه بار مرده بودم!
-خب ديگه!چون تو خلي،يه عاقل بايد كنارت باشه كه مانع خل بازي هات بشه!خدا هم منو فرستاده برات!
مينا-راست ميگي ها!چرا به فكر خودم نرسيده بود؟
-ميگم كه!چون تو خلي
اينو كه گفتم با دو گذاشت دنبالم و منم فرار كردم!
مينا-وايسا ببينم،حالا من خلم؟
-پ نه پ من خلم!خب تو خلي ديگه!
مينا-نازنين مگه دستم بهت نرسه.نميذارم جون سالم به در ببري.
بعد از چنددقيقه دويدن دور خونه و اتاق خسته شديم و روي مبل اتاق مينا ولو شديم!!بعد از يه ماه مينا خنديده بود.و من هم خوشحال بودم كه تونستم تو شاديش سهم هرچند كوچيكي داشته باشم!...
--------------------------------------------------------------------------------
فصل چهاردهم...قسمت اول
--------------------------------------------------------------------------------
فصل چهاردهم
با اصرار هاي پرهام و من بالاخره تونستيم مينا رو راضي كنيم تو مراسم خواستگاري من شركت كنه.پرهام كه از وقتي اومد تا وقتي كه رفت هزارتا رنگ عوض كرد!!رسول گفت:شما كه اينقدر خجالتي هستين چطور چشمتون خواهر منو گرفته؟
پرهام با كمال خونسردي جواب داد:از خواهرتون بپرسيد...ايشون چشم منو گرفتن!!(چرا منو ميندارزي وسط آخه؟)نه شوخي كردم...از اينكه ايشون هم اخلاق مشابه من داشتن خوشم اومد.ايشون مثل باقي دخترا نبودن.
مينا-آقا رسول ميگم اگه اجازه بدين اين دوتا برن حرفاشونو بزنن،ببينن اصلا تفاهم دارن با هم يا نه!(آي قربون دهنت مينا جون!)
مامانم گفت:برين تو اتاق نازنين حرف بزنين.فقط زياد طولش ندين ها!
تو اتاق من يه آينه قدي بزرگ به ديوار وصل بود كه اگه در اتاق رو باز ميذاشتم كل فضاي اتاق از بيرون ديده مي شد!حالا هر چقدرم كه خودتو قايم كني!رسول هم درست نشسته بود اونجايي كه آينه روبروش قرار داشت تا ما رو به راحتي ببينه كه يه وقت دست از پا خطا نكنيم!!
مينا كه فهميد ما اينطوري معذب هستيم گفت:نازي جان لطف كن اون در رو ببند.صداتون مزاحم صحبت بزرگترا ميشه!(اي جونم مينا جون!)
پدر و مادر پرهامم كه از گل گلترن ماشالا!اينقده منو تحويل گرفتن كه هنوز نامزد نشده خودمو عروسشون فرض كردم!
پرهام در اتاق رو بست و اومد نشست روبروي من رو صندلي كامپيوترم:خدا رو شكر كه مينا اومد!وگرنه اين آقا رسول ما رو مي كشت!
-خوبي مينا همينه ديگه.تو اينجور مواقع خيلي كمك ميكنه!
پرهام-خب من و تو كه همديگرو خوب ميشناسيم،الآن چيكار كنيم؟
-نميدونم!يه 45 دقيقه اي وقت داريم.فيلم بذارم؟
پرهام-چه فيلمي مثلا؟
-فيلم سفرشمال كه رضا و مينا به هم ابراز علاقه كردن!
پرهام-آره اتفاقا خيلي كنجكاوم بدونم چجوري بودن اون موقع؟
-فيلم رو گذاشتم و رفتم رو مبل نشستم.مينا اون موقع چقدر خوشحال بود ولي حيف كه خوشحاليش زودگذر بود...
يه چند دقيقه اي از فيلم گذشت كه پرهام گفت:نازنين؟
نگام به تلويزيون بود جوابشو دادم:بله؟
پرهام-رضا،مينا دوست نداره،نه؟
-نه...اون يكي ديگه رو دوست داره.
پرهام-خدا به مينا صبر بده پس!
-آره واقعا!!
نيم ساعت بعد با تموم شدن فيلم پرهام گفت:خب يه ساعت شد كه اينجاييم.موافقي؟
-آره.بريم
پشت در كه رسيديم پرهام يه نگاه به من كرد و گفت:راستي نازي من و تو تفاهم داريم؟
به حرفش خنديدم و جواب دادم:كلأ يادمون رفت درباره تفاهم حرف بزنيم،ولي حتما داريم كه الآن اينجاييم!!
پرهام-خب پس بريم!
به هال كه رسيديم مينا پرسيد:خب؟چي شد؟تفاهم دارين؟
پرهام زير لب گفت:آره چه جورم!بعد بلند ادامه داد:آره فكر كنم!
رسول-نازنين؟نظرت چيه؟
-هرچي كه شما بگين
مامان باباي پرهام يه حلقه به نشونه نامزدي به من دادن چون همه از سر گرفتن اين وصلت خوشحال و راضي بودن... و بعد از گفتن"منتظر جوابت هستيم" به من، قصد رفتن كردن!
دم در پرهام به من گفت:جوابت مثبته ديگه،نه؟
-تو به من شك داري؟
پرهام-نه فقط خواستم مطمئن شم!
-آره بابا،جواب من مثبته خيالت راحت باشه
پرهام-مرسي...خدافظ
-خدافظ
بعد از رفتنشون يه نفس راحت كشيدم و خوشحال بودم كه بدون سوتي دادن اون شبو گذرونده بودم!!
اونا كه رفتن رسول اومد به من گفت:خب؟خواهر كوچولوي من،نظرش درباره آقا پرهام چي بود؟؟
-داداش بزرگ من،هرچي تو و مامان بگين.
رسول-خودتي خواهر كوچولو!!من كه ميدونم خوشت اومده ازش!!واسه همين منم از خودشو خونوادش خوشم اومد!
-خب...آره چرا بدم بياد.پول كه داشت خوشتيپ بود خوش قيافه هم بود!
رسول-اي شيطون!!ولي هنوز واسه ازدواج تو زوده،نميذارم به اين راحتي از اينجا ببرنت!يه مدت فعلا زير غقد بمونيد تا بعدا ببينيم واسه ازدواج چيكار ميشه كرد؟
-باشه من حرفي ندارم
مينا اومد وسط حرفمون و گفت:خب نازي جون كاري نداري؟من ديگه برم
-نه عزيزم سلام برسون.خدافظ
رسول-به اين زودي تشريف ميبرين؟
مينا-زود نيست ديگه آقا رسول،تا حالاشم خيلي زحمت دادم
رسول-نه بابا چه زحمتي؟زحمت كشيدين
مينا-خدانگهدار.
آخر هفته رسول به پرهام و خونوادش خبر جواب مثبت منو داد و پرهامم به من زنگ زد و كلي ابراز خوشحالي كرد!!
از قضا عروسي رضا و مينو هم عقب افتاده بود به خاطر امتحانات و درس و دانشگاهشون،قرار شد اونا عروسيشونو اول تابستون بگيرن.ولي من و پرهام از اونجا كه بسيار عجول تشريف داريم،سه روز بعد از اينكه جواب مثبتم به گوش مادر و پدر پرهام رسيد بساط عقدكنون كوچيك و جمع و جوري رو تو خونمون چيديم،خونه ما با اينكه خيلي بزرگ نبود ولي مي شد توش يه جشن عقد كوچولو گرفت واسه همين تو خونه خودمون جشنو گرفتيم!
مينا روز عقد يه گوشه نشسته بود و فقط به بقيه نگاه ميكرد.دلش نميخواست نگاش به رضا بيوفته.از يه طرفم رضا پيش پرهام وايساده بود و مينو هم كنارش...ولي خدايي من هنوز نفهميدم رضا چرا مينا رو ول كرد و رفت با اون دختره؟مينا از هر لحاظ از مينو سر بود...شايد چون مينا زيادي بهش محبت كرد،عشق مينا دلشو زد اونم رفت سراغ يكي ديگه...
--------------------------------------------------------------------------------
فصل چهاردهم...قسمت دوم
--------------------------------------------------------------------------------
سر عقد قرآنو دستم گرفتم و شروع كردم به خوندن تا عاقد خطبه رو بخونه...وقتي عاقد واسه بار سوم سوال پرسيد كه:دوشيزه خانوم نازنين الفتي بنده وكيلم شما را به عقد دائم جناب آقاي پرهام آراسته در بياورم...من تو حال خودم نبودم،بله رو گفتم و صداي دست زدن و سوت زدن مهمونا بود كه بلند شد!!(خلاصه ما هم رفتيم قاطي مرغا!)
جشن عروسي رو به چندماه بعد موكول كرديم به دلايلي كه من هنوزم نميدونم چرا!!(جدي نميدونما!)
پرهام-نازنين!الآن چه حسي داري كه همسر من شدي؟
-خوشحالم
پرهام-فقط خوشحالي؟
-پس چي؟
پرهام-من هيجان زده ام.باورم نميشه!
-غصه نخور...!كم كم باور ميكني!!
پرهام-بيا بريم فاميلامون رو بهت معرفي كنم.
-هه!راستي من چرا فاميلاي تورو نميشناسم؟
پرهام-راست ميگيا!!خب الآن ميريم ميشناسي!
به سمت جمعي از مهمونا رفتيم و پرهام يكي يكي همه رو معرفي كرد.اكثرأ فاميلاي نزديك بودن چون جشن شلوغي نبود...عمه،عمو،دايي،خاله و اينجور فاميلا!!
معارفه كه تموم شد پرهام منو برد سمت يه پسر جوون و خوشتيپ.پسر باهاش دست داد و بهش تبريك گفت.پرهام هم اونو بهم معرفي كرد:نازنين اين دوستمه اسمش اميده...يادته كه؟؟(ماجراي ساناز مورد نظره!)درسته كه دوستمه ولي از برادر بهم نزديك تره!
-خوشبختم آقا اميد
اميد-منم همينطور...پرهام سليقه ات حرف ندارهخ ها!
پرهام خنديد و گفت:خجالت ميدين!بعد رو به من ادامه داد:بيا بريم تا خواهرمو بهت معرفي كنم(جلل خالق!اين،اين همه فاميل داشت و من نفهميدم؟؟)
-تو خواهرم داشتي و من نميدونستم؟
پرهام-آخه اينجا نبود كه تو بدوني
-پس كجا بود؟
پرهام-تركيه درس ميخوند.خبر عقد من و تو رو كه شنيد اومد ايران،فقط به خاطر تو!
-چه سرعتي داشته اين خواهر تو!
همونجور كه راه ميرفتيم پرهام با دست يه دختر رو نشون داد.بهش كه رسيديم گفت:نازنين،نرگس.نرگس،نازني ن!
نرگس دختر خوشگل و قد بلند و چشم ابرو مشكي كه حالا فهميدم خواهر شوهرمه!خيلي دختر ماهي بود!
نرگس-تبريك ميگم زن داداش جون
-مرسي خواهر شوهر عزيز!!
نرگس-خوشبخت شين ايشالا...!
-ممنون...!
از نرگس كه دور شديم پرهام بهم گفت:فهميدي كه نرگس ازت بزرگتره؟
-نه معلوم نيست!!چندسال بزرگتره؟
پرهام-من و تو كه دو سال اختلاف داريم.نرگس هم دوسال از من بزرگتره.با تو چندسال ميشه اختلافش؟
-رياضيت خرابه ها!خب ميشه چهارسال ديگه!
پرهام-راست ميگيا،چرا خودم نفهميدم؟
-گفتم كه،رياضيت خرابه!
پرهام-نازنين؟
-ها؟
پرهام-چرا اميد از اول مجلس تاحالا ذل زده به مينا؟ !
--------------------------------------------------------------------------------
فصل چهاردهم...قسمت سوم
--------------------------------------------------------------------------------
-واقعا؟
پرهام-آره نگاش كن
به اميد نگاه كردم...راست ميگفت،واقعا به مينا خيره شده بود!
-لابد اينم در دام عشق گير كرد ديگه
پرهام-نه بابا.اميد از اون آدما نيست
-همه اولش همينن!مينا هم درباره من همينو ميگفت،ولي خودت كه مشاهده كردي كه چطوري عاشق تو شدم؟
پرهام-يعني اميد عاشق مينا شده؟
-واه!عشق در يك نگاه!!
پرهام-فيلم هندي شديم پس!
-من ميرم از خودش بپرسم
پرهام-از كي؟
-از مينا!
پرهام-باشه برو
رفتم كنار مينا نشستم و بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب:مينا معلوم هست داري چيكار ميكني؟كشتي پسر مردمو بابا!ولش كن!
مينا با تعجب نگام كرد و گفت:پسر مردم؟چي داري ميگي؟
-رو به روت رو نگاه كن...
مينا-نازنين!اين چرا اينجوري به من نگاه ميكنه؟لباسام عجيبه؟؟
نه لباسش عجيب نبود.اون شب مينا يه پيراهن ياسي رنگ پوشيده بود،كه بلنديش تا زانوهاش مي رسيد و به وسيله دوتا بند نازك رو شونه هاش وايساده بود...ميدونم توصيف خوبي نبود ولي تصورشو كه بكنين خيلي لباسش خوشگل بود!اميد بيچاره هم حق داشت بهش اونجوري نگاه كنه!!
-ديوونه اي ديگه!حالا بيا بريم تا بهش معرفيت كنم،بدبخت الآن دق ميكنه!
مينا-چه لزومي داره؟لازم نكرده منو با كسي آشنا كني.
-ايش.دختر تو چرا اينقدر بداخلاق شدي؟
مينا-من همينجوري بودم
-نخير نبودي.بيا بريم ديگه.ببين چجوري بهت نگاه ميكنه!!گناه داره!
مينا-باشه ميام.حالا كي هست اين آقاي هيز؟؟
-نه بهش نگو هيز...خيلي پسر ماهيه!دوست پرهامه.اسمش اميده.قيافش هم كه خوبه.نظر تو چيه؟
مينا-نازنين؟الآن دقيقا قصدت چيه؟ها؟
-قصد خاصي ندارم!
به اميد كه نزديك شديم،بهش گفتم:آقا اميد،ايشون دوست و خواهر من مينا هستن.درست مثل شما و پرهام!
اميد لبخند زد و گفت:خوشبختم.واقعا پرهام چه خونواده اي رو واسه وصلت انتخاب كرده
مينا جاي من جواب داد:شما لطف دارين.(واي دهنتو ببند،خوبه تا حالا ميگفت نميخوام آشنا شم باهاش!)
ساعت دوازده نيمه شب بود كه بالاخره مهموناي گرامي رضايت دادن و قصد رفتن كردن!فقط چندنفري مونديم كه من بودم و پرهام و اميد و مينا!رضا كه به خاطر مينو رفت خونه.چون مينو مجوزش تا 11 شب بود فقط!!(من هنوزم باورم نميشه،اين اون مينوئه كه رفته بود شيراز با رضا دوست شده بود؟بعد اينجا تا 11 بيشتر نميتونست بيرون باشه؟من كه نفهميدم،ولي حالا بگذريم!)اونا رفته بودن.واسه همينم ما راحت بوديم،چون اونا نبودن كه حرصمون بدن ديگه!
پرهام-خب حالا چيكار كنيم؟من كه تا صبح نميخوابم!
اميد-پس چيكار ميكنين؟آقا پرهام؟؟ها؟
پرهام يه دونه زد پس كله اميد كه آخش بلند شد و گفت:آقاي منحرف،منظورم اين بود بشينيم حرف بزنيم باهمديگه
مينا-نه آقا پرهام.اگه اجازه بدين من برم ديگه
-اه،مينا.يه امشبو از فكر اون رضاي...بيا بيرون.ميخوايم خوش باشيم،نزن تو حالمون بابا
پرهام-نازنين جان لطفا در مورد دوست من درست حرف بزن(جانمممم؟؟)هرچي باشه دوستمه!
-از كي شد دوستت؟؟...مهم نيست،دوستتم باشه،لطف ميكني ديگه باهاش حرف ميزني.نميخوام تو هم از اون ياد بگيري
اميد-ميشه به ما هم بگين چي شده؟قضيه چيه؟رضا كيه؟من نميفهمم
-رضا يه آدم به درد نخور و البته مضر براي جامعه و مخصوصا واسه دختراس.
مينا-نازنين لطفا تمومش كن.اگه ميخواي بمونم درباره رضا حرف نزن
اميد-حالا ميگين رضا كيه يا نه؟
پرهام جوابشو داد:اميد جون ول ميكني يا نه؟رضا كسيه كه مينا عاشقشه ولي اون داره با يكي ديگه ازدواج ميكنه.خوب شد؟؟
اميد كه معلوم بود از اينكه شنيده مينا كس ديگه اي رو دوست داره ناراحت شده بود در حاليكه سعي داشت ناراحتيشو پنهون كنه گفت:خب...اتفاقيه كه پيش اومده.ناراحتي نداره.شما هم بايد بهش نشون بدين كه راحتتر از اون ميتونين فراموشش كنين.شما هم بايد برين سراغ يكي ديگه...
پرهام پريد وسط حرفش و گفت:هه...مثلا تو؟
مينا-باشه بابا!من چيز شدم.ديگه درباره زندگي من حرف نزنين لطفأ.
اميد-باشه...حالا چيكار كنيم؟
پرهام-اميد؟پاسورت رو آوردي؟(هه هه ديوونه اي ها پرهام جون!)
اميد-مگه مثل تو ديوونم؟كي تو مراسن عقدكنون پاسور ميبره كه من دوميش باشم؟
-با روپولي موافقين؟
پرهام-آفرين به تو همسر گلم.بپر برو بيار كه بازي كنيم!
-غيبتمو نكنينا...الآن برميگردم
رفتم بازي رو آوردم و شروع كرديم به بازي كردن.ماشالا هزار ماشالا اميد كه خودشو بدبخت كرد.اگه سر چيزي شرط مي بستيم اميد ورشكست مي شد!چون هرچي امتياز بود دودستي تقديم مينا ميكرد!تا جايي كه ديگه جيغ منو پرهامو در آورد!!
پرهام-اه...خاك بر سرت اميد
اميد-چراا؟؟
پرهام-ديوونه اي ها.مينا رقيبته چرا همه امتيازا رو ميدي بهش؟اين چه طرز بازيه آخه بچه؟سه نكن ديگه آدم عاقل!
اميد-چي رو سه نكنم؟
پرهام-به ! بچم كلأ از ماجرا پرته!
اميد ترجيح داد جواب نده تا بيشتر از اين ضايع نكنه.بازي به نفع من و مينا تموم شد و اميد آخر شد.ديدين گفتم اگه شرط بندي بود اميد ورشكست مي شد؟!!
خلاصه امتحاناي پايان ترم رو هم داديم و براي مدتي خلاص شديم از هرچي درس و امتحانه!
حالا فعلا فقط مشكل بزرگ ما عروسي رضا بود كه يك هفته بعد برگزار مي شد!
عصر روز عروسي من و مينا با هم رفتيم آرايشگاه.حالا حدس بزنين مينا چي برام تعريف كرد؟بهم گفت اميد بهش گفته دوسش داره!واقعا جالبه ها!تكرار دوباره ي تاريخ!
مينا هم انگار بدش نيومده بود!كه واسه رفتن به عروسي رضا يه همراه خوب پيدا كرده.ولي وقتي ازش مي پرسيدم تو نظرت درباره ي اميد چيه هر دفعه يه جواب تحويلم ميداد.يه بار ميگفت:اميد گفته لازم نيست عاشقش باشم،دوسش داشته باشم كافيه.يه بار ميگفت:كليد قلب من دست رضاس و هيشكي نميتونه واردش بشه.هميشه طفره مي رفت از جواب دادن به اين سوال!
ولي اون روز تو ارايشگاه بالاخره از زير زبونش كشيدم كه اميد رو دوست داره،ولي نه به اندازه رضا...
به قول خودش رضا رو مي پرستيد و هيچكس نميتونست تا اون اندازه مهم بشه كه لياقت پرستيدن داشته باشه.(البته من كه ميگم ديوونگي محضه!اون رضا چي داره كه بخواي بپرستي؟فقط يه تيپ و قيافه داره كه اونم در راه گول زدن دخترا استفاده ميشه!!)
از روز غقد من به بعد مينا روحيش بهتر و بهتر شد.مي گفت و مي خنديد و با ما ميومد بيرون.و همه اينا رو مديون اميد بوديم.مثل اينكه عشق اون توش خيلي اثر كرده.ما هم از اين تغيير خوشحال بوديم و من خدا رو شكر ميكردم كه بالاخره يكي پيدا شد كه به مينا زندگي دوباره بده...
--------------------------------------------------------------------------------
roman گاهي خوشي گاهي غم (8) roman گاهي خوشي گاهي غم (8) |